سرنوشت رؤساي جمهور ما كه عاقبت به غضب الهي! گرفتار مي شوند حكايت ايوان مدائن است.

يكي را هنوز دوره چهارساله اش تمام نشده، چهار صدي قلمداد كرده و با انواع تهمت ها، و با عوام فريبي، قصد بدر كردن او از ميدان دارند. كار به آنجا كشيده مي شود كه در رسانه هاي وابسته و در روز روشن مي گويند: ”ان‌شاءالله بتوانیم در دور نخست، انتخابات را از آقای روحانی بگیریم و کار تمام شود و مردم دیگر به زحمت نیفتند!“ تازه، همان مرجعي كه صلاحيت نامزدها را تأييد مي كند تيغي را از نيام كشيده و روي همان نامزد تأييد صلاحيت شده نگه مي دارد و مي گويد اگر در فعاليت هاي انتخاباتي و حتي در فضاي مجازي خلاف كند احراز صلاحيت را پس خواهد گرفت! آيا اين تصويري است كه از انتخابات در نظام جمهوري اسلامي ايران ميخواهيم به جهانيان ارائه كنيم؟

يكي را بعد از چهار سال پاستورنشيني، دوباره با زور وارد پاستور مي كنند. عزيز دْردانه اش مي كنند، بعد آنقدر شير! مي شود كه خدائي را بندگي نمي كند، مهار كردنش بسيار سخت و ناميسر مي شود، دست آخر هم وقتي كمي درشت نثارش مي شود به قهر و لج مي افتد و در گوشه خانه تا مدت ها كز مي كند. بهرحال، خلاص شدن از شر او هم خودش داستاني داشت. اين بار، با او مي گويند نيا، مي گويد چشم، سمعاً و طاعتا، اما درست در سر بزنگاه، آنقدر سرتق مي شود كه هم خودش مي آيد و هم اعوان و انصارش را مي آورد.

آن ديگري، حماسه مي آفريند، فضاي جامعه را به يك باره منقلب مي كند، هشت سال سكاندار هدايت دولت مي شود، راه نفس را در خارج از مرز ها باز مي كند اما باز، به غضب الهي گرفتار مي شود و خانه نشين اش مي كنند. براي اولين بار كلمه ”حصر“ را وارد فرهنگ سياسي ما مي كنند و آخر الامر، مقرر مي شود كه نه خودش و نه تصويرش، هيچ گاه آفتابي نشوند.

آن يكي، درد فقدانش هنوز هم بر دل هاست. با انقلاب آمد اما انقلاب به او هم وفا نكرد. براي خودش و براي انقلاب اسلامي، سرداري بود؛ سرداري در عرصه جنگ و در عرصه سازندگي. روح بلندي داشت كه سرتاسر ايران را مي پوشاند. يار صديق همه بود ولي چه تخريب هايي كه عليه او صورت نگرفت. براي خيلي ها هيب ساخت ولي همان دوستان قديمي، قدرناشناسي كرده و قصد درهم شكستن هيبتش را داشتند.

روزگار غريبي است، چرخ گردون است و گردش. سياهه فوق، حديث مْجملي بود از اين ايام. اين ناقوس، اين بار براي كه به صدا در خواهد آمد؟

تا سلسله ايوان بگسست مدائن را            در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان