"اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است." آیت الله خمینی
سخنرانی، 5 آبان 1357، پاریس

"مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند". آیت الله خمینی
مصاحبه با پائزهسرا، 11 آبان 1357، پاریس

انتخاب خبر:
مقاله ای را که در زیر با هم می خوانیم، آقای دکتر هوشنگ امیراحمدی به بهانه جواب به نامه آقای مهدی کروبی به آیت الله خامنه ای نوشته است. در این "نامه"، ضمن قدردانی و نقد از برخی بیانات آقای کروبی و رد مواضع اصلاح طلبان، و غیر عملی دانستن(در آینده قابل پیش بینی) طرح های "براندازی" و یا "رفراندوم" برای تعیین نوع حکومت، دکتر امیراحمدی از آیت الله خامنه ای درخواست می کند که با کمک مردم و نیروهای نظامی کشور، و براساس پیشنهادهای سازنده او، دست به بعضی تغییرات ساختاری بزنند تا منافع ملت(مردم و سرزمین) تأمین گردد، جلوی دخالت خارجی ها گرفته شود، و کشور دوباره در مسیر تعالی قرار گیرد.

استاد برنامه ریزی و توسعه بین المللی دانشگاه راتگرز آمریکا دلایل این درخواست و چرایی اجابت آن از سوی رهبری جمهوری اسلامی، شاید با برخی تغییرات، را هم توضیح می دهد و امیدوار است که آیت الله خامنه ای با توجه به همه چالش های داخلی و خارجی پیش روی ایران، به این طرح توجه ویژه مبذول بدارند. دکتر امیراحمدی همچنین معتقد است که طرح او برای گذار به "یک ایران بهتر" کم هزینه ترین مسیر مردم و نظام برای خروج از بحران های موجود خواهد بود. بدیهی است که طرحی از این نوع نمی تواند ادعای کامل بودن کند و نیاز دارد که از سوی "سیاستمداران روشنفکر" و دیگر نخبگان کشور نیز مورد بازبینی و اصلاح قرار گیرد.

amirahmadi sepah

آقای کروبی گرامی. با سلام و عرض ارادت
نامه سر گشاده 9 بهمن 1396 شما به آیت الله سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی را با علاقمندی و دقت خواندم. راستش حیفم آمد که در باره آن سکوت کنم و این نامه سرگشاده(که با تأخیر منتشر می شود) را ننویسم. حداقل به پنج دلیل: 1. می خواهم از فرصت این نامه استفاده کرده و تجدید ارادت کنم. مطمئنم به یاد دارید که من در انتخابات 1388 از حامیان شما بودم و این حمایت را هم آشکارا انجام دادم. 2. بهمن، ماه انقلاب در ایران است و نامه شما هم متعاقب جنبش اعتراضی مردم در هفته های اخیر نوشته شده است و شامل مطالب مهمی است که گفتگو درباره آنها در این برهه از تاریخ ایران و جمهوری اسلامی بسیار حیاتی است. 3. به همان گونه که در چند هفته قبل از انتخابات 1388 سعی کردم درباره پاره ای از اشتباهات انتخاباتی به شما مشورت بدهم، در اینجا نیز علاقمند هستم که شما را از برخی اشتباهات که در نامه شما منعکس هستند برحذر دارم تا جایگاه شما برای آینده کماکان حفظ شود. 4. علاقمندم با طرح یک گفتگوی سازنده با اصلاح طلبان دراینجا، به نقد برخی از مواضع آنها بپردازم و از آرمانهای انقلاب 1357 دفاع کنم. و 5. عمیقاً نگران وضعیت بسیار شکننده ایران امروز هستم و سعی دارم برای کمک به عبور از این بحران به سوی یک ایران بهتر راه حل کم هزینه ای پیشنهاد کرده و با مردم ایران در میان بگذارم.

1. شما، من و اصلاح طلبان
بین انتخابات 1384 و 1388، با اینکه من ممنوعیت دیدار با شما داشتم، دو بار با هم در منزل شما ملاقات کردیم. بعد از آن شما متأسفانه به حصر رفتید و امکان دیدار و یا گفتگو نبوده است. در دیدارخصوصی ما متعاقب انتخابات 1384، که توسط حسین عزیز، پسر شما، از هتل استقلال خدمتان رسیده بودم، شما از اصلاح طلبان حکومتی و "تقلب" انتخاباتی گله مند بودید. در حالیکه درباره تقلب انتخاباتی بسیار گفته بودید و مردم شنیده بودند، راجع به مشکل شما با اصلاح طلبان چنین نبود. حتی برای خود من هم که مسائل ایران را از نزدیک دنبال می کردم، نقدهای آن روز شما از این جماعت سیاسی تا حد زیادی تند و تازگی داشت. از دیدگاه شما بخشی از آنها "برانداز" بودند و دیگران هم "کم لطف" به شما، و برای همین هم انها از شما در انتخابات 1384 حمایت نکردند. آنها به اتفاق آقای محمد خاتمی از آقای مصطفی معین حمایت کردند و بعد هم که کاندید آنها رأی لازم را نیاورد، باز هم از اعتراض شما به تقلب در انتخابات حمایت نکردند. آنها حتی در جایی هم با "مخالفین" شما همراهی کردند، و شما در نامه اخیر اشاره ای هم به این امر دارید، در جایی که می نویسید این "تقلب در سایه انحصارطلبی افراد پرنفوذ جریان اصلاحات و همچنین ضعف وزارت کشور(دولت خاتمی) در صیانت از آرای مردم تحقق پیدا کرد." این گلایه های شما آن روز جداً مرا متأسف کرد. من آن روزها هنوز امید اندکی به اصلاح طلبان داشتم. آن روزها اصلاح طلبی اصلاح طلبان هنوز یک روش سیاسی بود و به یک ایدئولوژی گروهی تبدیل نشده بود.

در ادامه صحبت های ما، گفتید که برنامه دارید در انتخابات 1388 هم شرکت کنید و من در همان جا قول دادم که از شما حمایت آشکار کنم که کردم. نگرانی شما اما کماکان اصلاح طلبان بودند و با توجه به تجربه 1384 مطمئن نبودید که باید چه کار بکنید چون به درستی فکر می کردید که بدون حمایت آنها شانسی برای پیروزی ندارید. وقتی پرسیدم در این رابطه با سران آنها مخصوصاً آقای خاتمی صحبتی داشته اید، جواب دادید که در حال "رایزنی" با آنها هستید ولی هنوز نتیجه ای نگرفته اید. مشاورت من به شما آن روز این بود که اگر آنها این بار هم امتناع کردند که از شما حمایت کنند، در عکس العمل، شما هم از این جریان برائت کنید و جبهه فکری جدیدی را مطرح و در چهارچوب آن کاندید شوید. این پیشنهاد شما را کمی به فکر واداشت ولی استدلال کردید که "حزب اعتماد ملی" در این راستا تشکیل شده است اما جدایی از اصلاح طلبان ممکن نیست، و اینکه هنوز امیدی هست که حمایت آنها را داشته باشید. من هم برای اینکه دل شما شکسته نشود اظهار امیدواری کردم اما مطمئن بودم که آنها از شما حمایت نخواهند کرد. بعد از صرف یک نهار بسیار لذیذ مرخص شدم.

ملاقات دوم ما چند هفته قبل از انتخابات 1388 و باز هم در منزل شما اتفاق افتاد. این بار ملاقات چندان خصوصی نبود و چند نفر از ستاد انتخابات شما هم حضور داشتند. آن شب تا 4 صبح صحبت کردیم و شام لذیذ شما انرژی ما را دو چندان کرده بود. مسایل گوناگونی مطرح شد ولی مهمترین موضوع باز هم عدم حمایت اصلاح طلبان از شما بود. رایزنی های شما بی نتیجه مانده بود و آنها آقای میرحسین موسوی را کاندید خود اعلان کرده بودند. آقای خاتمی هم شال سبز را به گردن ایشان انداخته بود، و درواقع آنها هم اکنون "جنبش سبز" خود را قبل از انتخابات شروع کرده بودند. این بار اما گله شما فقط به دلیل عدم حمایت آنها از شما نبود بلکه پروپاگاندی منفی انتخاباتی انها علیه شما بود که در مرکز آنها این حرف بود که: "کروبی انتخاب شدنی نیست". شما این حرف را "توهین آمیز" و "غیرعادلانه" توصیف می کردید و نمی دانستید که باید چگونه به آن جواب بدهید. مشورت من این بود که شما هم در انظار عمومی علیه آنها حرف بزنید و این در رقابت انتخاباتی اصل قابل قبولی است. اما شما باز هم مشورت مرا نپذیرفتید و گفتید: "نه آقای دکتر، نمی توانم چون من هم اصلاح طلب هستم."

در راه برگشت به هتل، تمام وقت به این فکر بودم که شما اصلاً چرا وارد این مبارزات انتخاباتی می شوید در حالیکه حاضر نیستید اصول رقابت انتخاباتی را بپذیرید، و از آن مهم تر چرا بعد از آن همه توهین و کم لطفی از سوی اصلاح طلبان، باز هم حاضر به جدایی از آنها نیستید؟ مشکل من برای جواب به این پرسش ها دوچندان شد وقتی بعد از انتخابات باز هم به دنبال اصلاح طلبان افتادید و با شرکت در "جنبش سبز" آنها(نه شما)، آینده سیاسی خودتان را هم به پای آنها ریختید. شاید فرهنگ سیاسی مظلومیت و قهرمان پروری ایران در اینجا هم نقش داشته است. نامه اخیر شما هم این فرهنگ را تداعی می کند با این تفاوت که جفاکاران در آن آقای آیت الله خامنه ای، سپاه و تندرو ها هستند. آنچه مرا به تعجب واداشت این بود که در آن نامه در باره آن ظلم هایی که از سوی اصلاح طلبان به شما روا داشته شده است، جز در یکی دو مورد، سکوت کرده اید. من اطمینان دارم که شما یک اصلاح طلب اصیل هستید منتهی آن اصلاح طلبان دیگر در تمام مدتی که در حصر بوده اید جهت جمع آوری آرا برای کاندیداهای خود از حصر شما استفاده کرده اند. آنها می خواهند شما قهرمان مظلومشان باقی بمانید، به قول آقای تاجزاده "شیر پیر در زنجیر" شان باشید.

منظورم از گفتن این حقایق این نیست که بگویم به شما از سوی آن دیگران غیر اصلاح طلب اجحافی صورت نگرفته است. بی شک آنها هم در احجافی که در حق شما شده است سهیم بودنده اند، اما من اجحاف آنها را، که رقیب سیاسی، و بعضاً دشمن سیاسی، شما هستند، بهتر درک می کنم تا اجحاف از سوی هم مسلکی های شما را. شما عمده گناهان را متوجه یک طرف کرده اید و در این رابطه هم واقع بینی سیاسی را مد نظر نداشته اید. می گویند در دعوا حلوا پخش نمی کنند، فقط باید قواید دعوا رعایت شود. متأسفانه شما وارد دعوایی با رقبای سیاسی-انتخاباتی غیر اصلاح طلب خود شدید که بر یک قاعده مجعول استوار بود، یعنی آن "نظارت استصوابی". از اینجا دیگر شما پذیرفته بودید که سایر قواعد بازی هم می توانند مجعول باشند. اتهام "تقلب" در انتخابات شما از این نوع دوم است که در نامه خود از آن به عنوان "مهندسی ناشیانه" اسم می برید. جهت اطلاع شما، من اولین فردی بودم که از سال 1384 گفته و نوشته ام که انتخابات در جمهوری اسلامی "مهندسی" می شوند. اما در آن روزها "خودی ها" حاضر به شنیدن این واقعیت نبودند چون آن مهندسی ها فقط مشکل "غیر خودی ها" بود.

در این قسمت اجازه دهید تا از تجربه شخصی خودم هم با اصلاح طلبان دو مورد را به عرض برسانم. اول، بحث جامعه مدنی(رجوع شود به کتاب من: "جامعه سیاسی، جامعه مدنی و توسعه ملی"). مستحضرید که من از سال 1374 بحث "جامعه مدنی" را در ایران شروع کردم. اولین سری مقالاتم در "ایران فردا" مرحوم عزت الله سحابی و بعد در مجله "اطلاعات سیاسی و اقتصادی" و "ایران نامه" که در شهر واشینگتن منتشر می شد چاپ شدند. در همین سالها این بحث به شکل مصاحبه هم در روزنامه های "ایران" و "همشهری" و چند جای دیگر منتشر شدند. در سال 1376 آقای خاتمی با شعار و ایده جامعه مدنی رئیس جمهور شدند اما این حضرات به جای اعتراف و قدردانی از من، در اولین فرصت جامعه مدنی را "جامعت النبی" کردند، به منزوی نمودن من از جنبش جامعه مدنی پرداختند تا جایی که مرا با هر طرفندی که بود 7 سال(از 8 سال دولت خاتمی) در تبعید نگهداشتند. آنها می خواستند میوه درختی را که من کاشته بودم خودشان بچینند. اما متأسفانه آنها با سیاسی کردن جامعه مدنی، هم این جامعه نو پا را به مسلخ کشیدند و هم در ایجاد یک جامعه سیاسی سالم ناکام ماندند. این شکست ها آنها را به سوی جنبش شعارگونه جدیدی بنام "اصلاح طلبی" کشاند که تنها هدف آن درگیر کردن طبقات متوسط در بازی های انتخاباتی بود. بعد از 20 سال، این جنبش امروز در حال زوال است و سران آن، متعاقب حرکت اعتراضی مردم، یک بار دیگر در حال دگردیسی به موضع "خط امام" هستند.

دوم، بحث رابطه ایران و آمریکا. همانطور که مستحضرید، من سی سال است که برای عادی کردن این رابطه سرطانی کوشش می کنم. متأسفانه در طولانی ترین دوره این سال ها، بزرگترین دشمن من و رابطه با آمریکا اصلاح طلبان "گروگان گیر" بوده اند. امروز البته طبق منطق وارو زنی، اصلاح طلبانی از نوع همکار دانشگاهی ام آقای صادق زیباکلام "تندروها" را مسئول "آمریکا ستیزی" می دانند. در سال 1375 من مقاله ای در مجله "گفتگو" چاپ کردم با عنوان "ایران در جهان سه قطبی" که در آن با عدد و منطق نشان می دادم که در آینده نزدیک، آمریکا کمکان قدرت بزرگ دنیا خواهد ماند، و اینکه ایران باید براساس این واقعیت، سیاست خارجی خود را تنظیم کند. در آن موقع "سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی" دوهفته نامه ای به نام "عصرما" چاپ می کرد که آقایان بهزاد نبوی، محسن آرمین، محمد سلامتیان و مصطفی تاج زاده از گردانندگان آن بودند. این مجله در چندین شماره و ده ها صفحه به مقاله 13-12 صفحه ای من "جواب" داد و بحث را به اینجا کشاند که دکتر امیراحمدی "آمریکا را مرکز دنیا" می داند و می خواهد جمهوری اسلامی با آن مصالحه کند. نویسندگان اصرار داشتند که تنها راه جمهوری اسلامی در رابطه با آمریکا عمل با "قدرت" است- که البته من هم جز این نگفته بودم! تصادفاً چند ماهی نگذشته بود که آقای خاتمی رییس جمهور شدند و موضع "عصر ما" هم از موضع "قدرت" به موضع "نرمش" تغییر کرد. این یک چرخش 180 درجه ای در زمانی کمتر از 180 روز بود!

اگرچه تجربه هر دوی ما با "اصلاح طلبان" نقاط روشن زیادی ندارد، اما نباید سه نکته مهم در این رابطه فراموش شود. اول، حتی اگر با اصلاح طلبان غیر اصولی("استمرار طلبان" یا "قدرت طلبان") مشکلی وجود دارد، با "اصلاح طلبی" واقعی مسئله ای نیست. این دو لزوماً یکی نیستند و ما یک نوع اصلاح طلبی هم نداریم. به اعتقاد من اکثریتی از مردم ایران اصلاح طلب هستند و من خودم را بنیانگذار ریشه این فکر که "گفتمان جامعه مدنی" بود می دانم. متأسفانه اما اصلاح طلبان غیر اصولی با جریان اصلاح طلبی تاکتیکی برخورد کرده و هر کس که اصلاح طلب است را جزء ابواب جمعی خود کرده اند و از آنها برای پیروزی در انتخابات و شرکت در قدرت استفاده می کنند. مردم اصلاح طلب ما هم به شکلی در این تله "مهندسی انتخاباتی" بین "بد" و "بدتر" گیر کرده اند. دوم، اصلاح طلبانی که به اصلاحات واقعی اعتقاد دارند، یعنی خواهان اصلاحات برای همه و نه فقط برای گروه خود هستند، در میان اصلاح طلبان کشور زیادند، مثل شمای بزرگوار و آقای میرحسین موسوی گرامی که احتیاجی به معرفی ندارید. اجازه بدهید اما از سه نفر دیگر هم در این رابطه نقل قول بیاورم و از دیگران، با پوزش، بگذرم. آقای اکبر اعلمی یکی از این نوع اصلاح طلبان است که مروج "منشور نوفل لوشاتو"(مجموعه ای از سخنان آیت الله خمینی) گردیده و از این طریق سعی دارد آرمان ها و اهداف انقلاب 1357 را احیا کند. دیگری آقای سعید زیباکلام است که با مذاکرات هسته ای مخالفت می کرد و می گفت که "آقایان سرداران دیپلماسی به استقلال و حاکمیت ملی کشور صدمات جدی می زنند." ایشان همچنین گفته است که "بسیاری از مسئولین با پنهان شدن پشت شعارهای شیعه علوی، ابتدایی ترین حقوق مردم را زیر پا می گذارند". و بالاخره، خانم الهه کولایی هم به نظر می رسد که از اصلاح طلبان اصولی باشد. این نقل قول از ایشان شایسته توجه است: "من در راهپیمایی 22 بهمن دیدم بیشتر حاضرین همان هایی هستند که فشار اقتصادی دارند اما برای انقلاب می آیند. مفهومش تأیید سیاست های آقایون نیست، معنایش تأیید آرمان های انقلاب است."

و سوم، نمی شود نقش اصلاح طلبان غیر اصولی را هم در آینده سیاسی ایران دست کم گرفت و فاصله با آنها را بیشتر کرد. درون آنها بدون شک انسان های شریفی وجود دارند که از متحدین طبیعی "ملت گرایان"(مفهوم من برای طرفداران مردم و گربه ایران- رجوع شود به مقاله ام به همین عنوان در گویا نیوز و گوگل) برای ساختن یک ایران بهتر هستند.

اصلاح طلبان، از همه نوعشان و در مجموع، نماینده بخش بزرگی از رده های بالای طبقه متوسط ایران هستند که در کلان شهرها متمرکز اند و بعد از طبقات بالا، بیشترین سود را از سیاست های اقتصادی آقای روحانی برده اند. عمده خواسته این قشر اجتماعی "توسعه سیاسی"، یعنی آزادی است که بخش مهمی از آرمانهای انقلاب است. همانطور که اعتراضات اخیر هم نشان داد، بدون حضور این قشر متوسط در سیاست فعال کشور، تغییر سیاسی برای یک ایران بهتر بسیار مشکل است. متأسفانه شکست اصللاح طلبان در واقعیت بخشیدن به توسعه سیاسی، به دلیل فرصت طلبی ها، موضع اشتباه و نداشتن یک برنامه جامع، ورای بازی های انتخاباتی، به سرخوردگی این نیرو انجامیده است. در حالیکه قدرت نفوذ اصلاح طلبان در میان طبقات متوسط هر روز کاهش بیشتری می یابد، نیروی دیگری هنوز نتوانسته است از این ریزش به نفع یک تشکل جدید که نماینده منافع این قشر از طبقه متوسط هم باشد، استفاده کند. حتی وقتی هم که چنین تشکلی ایجاد شود، باز هم نباید از نفوذ نسبی و نقش اصلاح طلبان در استفاده مؤثر از این نیروها غافل بود. اما، همانطور که تاریخ جنبش های اجتماعی در ایران نشان می دهد، طبقات متوسط فقط وقتی می توانند منشاء تغییر باشند که نیروهای عدالت خواه جامعه، یعنی آن اکثریتی که کم درآمد و یا فقیر هستند، مخصوصاً کارگران صنعتی، هم به آنها بپیوندند. متأسفانه اگر این اتحاد شکل نگیرد، طبقات بالا با شعارهای پوپولیستی دورغین، طبقات پایین را به سوی خود می کشانند و باعث شکست انقلاب و پیروزی قطعی ضد انقلاب می شوند. چنین وضعیتی حتماً برای استقلال ملی کشور هم خطرناک خواهد بود. این است که من سخن آقای تاج زاده، مبنی براینکه از این پس اصلاح طلبان، "عدالت" و "آزادی" را با هم درخواست خواهند کرد را تصحیح موضع تلقی کرده و از آن استقبال می کنم.

نیروی دیگری که حتماً باید در کنار انقلاب در مقابله با ضد انقلاب بماند، نیروهای نظامی کشور، مخصوصاً سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. متأسفانه شما به این امر توجه ندارید و همچون دولت آقای روحانی به تضعیف آن همت گماشته اید. عیناً همین برخورد را دزدها و مفسدین میلیاردر ضد انقلاب در خفا، و آمریکا و اروپا آشکارا با سپاه دارند. این وسط چیزی که از یادها رفته است این است که سپاه، زاده انقلاب است و نه محصول یک کودتا، و برای حفظ نظام و انقلاب بوجود آمد. مهم تر حتی، گاهاً فراموش می شود که به عنوان یک نیروی نظامی، سپاه فرمانبردار است و سیاست ها و اوامر بزرگان نظام را پیش می برد و غیر از آن هم نمی تواند بکند. اما به جای اینکه مردم آن فرماندهان اصلی را ببینند تنها سپاه را می بینند، و بدین دلیل سپاه "مظلوم" واقع شده است. من هم با شما موافقم که عواملی درون سپاه دیگر آن نیروی آرمانی انقلاب نیستند و بخشی از آنها حتی دچار فساد مالی و اخلاقی هم شده اند. با این وجود نمی شود و نباید اعمال یک فرقه خاص را به پای کل سپاه گذاشت و باعث شد که با تضعیف آن جبهه، انقلاب از یک پشتیبان مفید و مؤثر محروم شود. یادآوری کنم که دعوای سیاسی اصلی در ایران امروز بین انقلاب و ضد انقلاب خواهد بود، نه بین اصلاح طلب و اصولگرا. همه انقلابات به همین دعوا، دیر یا زود، ‌رسیده اند. انقلاب مشروطیت را رضا شاه نابود کرد و جنبش مصدق را محمد رضا شاه. حالا رسیده نوبت انقلاب. تضعیف سپاه همچنین برای امنیت و تمامیت ارضی کشور در مرحله "تغییرات ساختاری" پیشنهادی شما، که در نفس خود بی ثبات کننده هستند، پر مخاطره خواهد بود. در این دوره معمولاً نیروهای گریز از مرکز و دشمان خارجی بیش از پیش فعال می شوند و کشور به یک نیروی نظامی قوی و فداکار نیازمند می شود. لطفاً حمله صدام حسین به ایران و نقش سپاه در دفع آن را فراموش نکنید.

در اینجا علاقمندم با سپاهیان وطن پرست ما هم سخنی داشته باشم. همانطور که نوشتم، "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" ایجاد شد که از اهداف و آرمانهای "انقلاب اسلامی" حفاظت کند و اسم این نهاد هم دقیقاً همین را نشان می دهد. "آرمانهای" آن انقلاب هم در شعارهای مردم انقلابی، سخنان مرحوم آیت الله خمینی قبل و بعد از انقلاب، و در قانون اساسی جمهوری اسلامی ثبت شده اند. از اهم این آرمانها، که در زیر شرح آنها خواهد آمد، "آزادی"، "عدالت"، "استقلال ملی"، و ایجاد یک "جامعه سالم" توسعه یافته بود. البته حفظ نظامی هم که به این آرمانهای انقلابی وفادار مانده باشد، یعنی تحقق آنها را هدف و وظیفه اصلی خودش کرده باشد، از وظایف سپاه می شود. اما اگر این "نظام" در جهت انقلاب اسلامی حرکت نکرده و از آرمانهای آن عدول کرده باشد، آن وقت حفظ آن از وظایف سپاه نمی شود. به عبارت دیگر، سپاه درست نشد که صرفاً از نظام موجود پاسداری کند حتی اگر آن نظام در جهت انقلاب اسلامی نباشد. متأسفانه عده ای از این گفته مرحوم آیت الله خمینی که "حفظ نظام اوجب واجبات است" سوء استفاده می کنند و می خواهند سپاه را حافظ نظامی بکنند که از آرمانهای انقلاب عدول کرده و تن به اشرافیگری، بی عدالتی، خلع سلاح و تضعیف امنیت کشور، تضعیف روزافزون مردم سالاری، و رشد روزافزون فساد و بی اخلاقی داده است. سپاه انقلاب باید با تمام قوا در برابر این حرکت ضد انقلابی در جمهوری اسلامی بایستد چه در غیر این صورت علت وجودی خودش را نفی خواهد کرد. سپاه باید در همه حال در کنار مردمی که کماکان خواهان اجرای آن آرمانها هستند بایستد و با ضد انقلابیونی که می خواهند انقلاب را براندازند و کشور را به وضعیت قبل از انقلاب و حتی متأسفانه بسیار بدتر از آن دوره برگردانند، مقابله کند. مقابله با مردمی که دادخواهی انقلابی دارند در جهت عکس وظیفه سپاه انقلاب خواهد بود، مقابله با ضد انقلاب در جهت صحیح وظیفه آن. آیت الله خامنه ای، بعنوان رهبرانقلاب و فرمانده کل نیروهای نظامی کشور، هم باید به این امر توجه دقیق داشته باشند و نگذارند که از سپاه استفاده نامشروع بشود.

آرمانهای انقلاب و روایت های جناح های حکومتی
علاوه بر شکایت درباره تقلبات انتخاباتی، شما به شکست "آرمانهای" انقلاب هم توجه داده اید که بسیار به جا است. اما متأسفانه در توضیح علل فقط به "تمرکز قدرت" در دست آقای آیت الله خامنه ای بسنده می کنید و اینکه رهبری نظام "پاسخگوی" اعمال خود نیست. سوای اینکه کاهش علل به این مورد خاص منصفانه نیست، شما دلایل شکل گیری آن قدرت متمرکز(نظیر جایگاه ولایت مطلقه فقیه در قانون اساسی، بحران های بعد از انقلاب، نقش مجلس خبرگان رهبری، شورای نگهبان، و برخی مقامات و گروه ها)، را هم نادیده می گیرید. اطمینان دارم که هر فرد دیگری، منجمله آقایان هاشمی، احمد خاتمی و یا گلپایگانی، که از دیگر کاندیداهای آن روز برای مقام ولایت فقیه بودند، به جای آقای خامنه ای، این جایگاه را اشغال می کردند باز هم وضعیت بهتری شکل نمی گرفت. تصادفاً ایشان در آن وقت، بعد از طرد مرحوم آیت الله حسینعلی متنتظری توسط آیت الله خمینی، "اصلح" ترین کاندید بودند. به علاوه و براستی، کدام یک از مقامات جمهوری اسلامی در مصدر قدرت دموکرات و پاسخگو بوده اند؟ متأسفانه مشکل ساختاری و ایدئولوژیک است چون اکثر رهبران مذهبی، برابر عادت و فکر، خودشان را مستلزم پاسخگویی به مردم، یا "امت" خود نمی بینند. بنابراین، تا وقتی که نظام اسلامی در چهارچوب دین قرار دارد، این عدم پاسخگویی در ذات آن می ماند و مهم نیست چه کسی در جایگاه ولایت فقیه بنشیند. متأسفانه شما به این واقعیت، که خود به عنوان یک رهبر روحانی بهتر از هرکسی به آن واقف هستید، توجه نمی دهید.

اجازه بدهید که از تجربه شخصی خودم با آقای خامنه ای کمی بنویسم. همانطور که در کتاب انقلاب و گذار اقتصادی ام، که ده سال بعد از انقلاب منتشر شد، نوشته ام، آقای خامنه‌ای در دوره‌ای که رئیس جمهور بودند عملگرایی از مهمترین ویژگی‌های ایشان بود. یادم هست که در سال 1365، وقتی که بعد از 7 سال غیبت(تبعید خودخواسته) برای شرکت در کنفرانس بازسازی مناطق جنگ زده به ایران برگشتم با آقای خامنه ای، که در آن موقع رئیس جمهور و در کاخ مرمر بودند، ملاقات مفیدی داشتم. در آن ملاقات ایشان به من توصیه کردند که "ایران را فراموش نکنم"، به "تهمت های آمریکائیان که ما را مرتجع می خوانند" گوش ندهم، و "در بازسازی مناطق آسیب دیده کمک کنم." ایشان تأکید کردند که بازسازی باید توسط "ایرانیان و با استفاده از مدرن ترین تکنولوژی ها" انجام پذیرد. در این زمان بود که من سه سال متوالی به مناطق جنگ زده، در حالیکه جنگ هنوز ادامه داشت، رفتم و برای بازسازی آنها یک برنامه تهیه کردم. متأسفانه این ملی گرایی، عمل گرایی و تجدد گرایی ایشان را، که در کتاب مذکور در بالا تشریح کرده ام، خیلی ها این روزها به یاد ندارند. ضمناً، می دانیم که وقتی به ایشان پیشنهاد رهبری نظام را می‌دهند، ایشان از قبول مسئولیت امتناع می‌کنند. ما همچنین می دانیم که ایشان طرفدار ایجاد یک "شورای رهبری" به جای یک فرد رهبر بودند. ایشان همچنین مخالف مفهوم ولایت "مطلقه" فقیه بودند. متأسفانه، شورای علمای آن روز به ایشان گوش ندادند و شخص آیت الله را در تنگنا گذاشتند که با مواضع آنها توافق کند. امروز خوشبختانه آیت الله خامنه ای در مقامی هستند که بتوانند با کمک مردم و سپاه به آن ایده‌های درست خود جامه عمل بپوشانند. در واقع از عمده دلایلی هم که مرا قانع کرد که از ایشان برای تغییرات پیشنهادی خود استمداد بطلبم همین شناخت من از آیت الله خامنه ای آن روزها به عنوان انسانی عملگرا، خوش فکر و دموکرات است. می دانم که تغییرات ساختاری در نظام اسلامی موجود آسان نخواهد بود اما سعی در این جهت به زحمت آن می ارزد چون "کاسه صبر مردم" لبریز است و انقلابی بنیان برنداز در راه.

آقای کروبی گرامی، می نویسید که در روند قبضه کردن قدرت، آقای خامنه ای و حامیان نزدیک ایشان "انقلابیون" را دایماً از قطار انقلاب پیاده کرده اند و در این روند "آرمانهای" انقلاب هم نابود شده اند. نمی دانم منظورتان از انقلابیونی که از قطار بیرون ریخته شده اند چه کسانی هستند اما این را می دانم که این قطار از همان اوایل انقلاب، غیر از "خودی ها " کسی را سوار نکرده بود. بعدها هم از بین این خودی ها، عده ای که تمکین نمی کردند به بیرون پرتاب شدند. شما جزء این دسته دوم هستید. و اما بین آنهایی که در این قطار هنوز مانده اند، شامل "اصول گرایان" و "اصلاح طلبان"، کدام گروه یا افراد واقعاً به آرمان های انقلاب 1357 مردم ایران وفادار مانده اند؟ شما متأسفانه این "آرمانها" را فهرست نمی کنید ولی از نوشته شما این طور برمی آید که منظور همان اهداف انقلابی عدالت، آزادی و استقلال ملی در چهارچوب یک جامعه اسلامی سالم است. با این وجود معتقدید که امروز "انقلابی ها" همان اصلاح طلبان هستند و "ضد انقلابی ها" همان اصولگراها. اگر درک شما از جبهه انقلاب و ضد انقلاب(آرمان و ضد آرمان) در جمهوری اسلامی امروز این است، باید بگویم متأسفانه در اشتباه هستید. واقعیت این است که این هر دو گروه، کم و بیش به آن آرمانهای انقلابی خیانت کرده اند. بی جهت نیست که دختران جوان ما بر ضد حجاب اجباری عصیان کرده اند. جوانان ما از فرط بیکاری در خیابان ها خود را به آب و آتش می زنند، و فقرای ما از فرط گرسنگی "شورش نان" راه انداخته اند. در واقع اکثریتی از این نیروهای به ظاهر انقلابی ولی در خفا ضد انقلاب("ضد انقلاب نقاب دار")، کار مردم ما را به جایی رسانده اند که باید در خیابانها راه بیافتند و شعار "ما انقلاب کردیم چه اشتباهی کردیم" بدهند. انقلاب 1357 ادامه انقلاب ناموفق مشروطیت و جنبش ملی است و نباید گذاشت که این خیزش مردمی برای توسعه ملی هم شکست بخورد. ما ایرانی ها به کشورمان یک انقلاب موفق بدهکار هستیم. اگر انقلاب 1357 هم شکست بخورد آن وقت حتماً انقلاب دیگری در راه خواهد بود، انقلابی که، با توجه به فرهنگ مبتذل سیاسی کشور، باز هم می تواند به جای توسعه ملی و دمکراتیک، صرفاً به تخریب بیشتری منتهی گردد.

آرمانهای انقلاب 1357. از "آرمانها" شروع کنم و یادآور شوم که آقای آیت الله خامنه ای هم در پیام 22 بهمن 1396 خود به این امر توجه دادند و از "مسئولین" نظام خواستند که "از آرمانهای انقلاب دفاع کنند." ای کاش رهبری این آرمانها را برای یادآوری آن مسئولان فهرست می کردند و به جای "دفاع"، از آنها می خواستند که آن آرمانها را بعد از 40 سال عملی کنند. اطمینان دارم با من هم عقیده هستید که از اهم آرمانهای انقلاب، آنطور که رهبر انقلاب آیت الله خمینی می گفتند، مردم در خیابانها آنها را در 1357 فریاد می زدند، و در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم با تأکید آمده اند، عدالت، آزادی، استقلال ملی و یک جامعه سالم توسعه یافته عاری از فساد و بداخلاقی بود. عدالت علیه "کاخ نشین ها"، آزادی علیه شاه "دیکتاتور"، استقلال علیه آمریکای "جهانخوار" و جامعه سالم اسلامی علیه "فساد" در حال گسترش در آن روزها بود. امروز متأسفانه نشانی از این آرمانها که نیست هیچ، ضد این آرمانها حاکم شده اند. این است که من بارها نوشته و گفته ام که جمهوری اسلامی به یک نظام بی هویت تبدیل شده است: نه انقلابی است، نه اسلامی و نه ایرانی. جمهوری اسلامی با هویت "اسلام-اسلام" شروع کرد و به "اسلام-ایران" و بعد به "ایران-اسلام" رسید ولی قبل از رسیدن به هویت "ایران-ایران" درجا زد و بی هویت شد. در جواب، حالا معترضین در خیابان ها دارند شعار "ایران-ایران" گم شده را فریاد می زنند و به دنبال "جمهوری ایرانی" هستند. بدیهی است که آقای خامنه ای بعنوان رهبر این انقلاب مسئول است و باید پاسخگو باشند اما آیا این عادلانه است که شما فقط ایشان، سپاه و تندروها را مسئول این وضعیت بدانید؟ یادآوری بکنم که از تقریباً 40 سال عمر جمهوری اسلامی بیش از سی سال آن مملکت دست معتدلین و اصلاح طلبان بوده است.

آرمان آزادی. انقلاب ضد استبداد بود. به گفته آیت الله خمینی، "جامعه آینده ما جامعه آزادی خواهد بود. همه نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت". ایشان همچنین تأکید کردند که: "دولت استبدادی را نمی توان حکومت اسلامی خواند... رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی شود." و اینکه: "دولت اسلامي ما یك دولت دموکراتیك به معني واقعي خواهد بود." متأسفانه از همان روزهای اول، این آرمان دچار مشکل اجرایی شد و قانون اساسی اسلامی هم این مشکل را با دوگانه حاکمیت مردم و حاکمیت ولی فقیه دوچندان کرد. با مشروط کردن حاکمیت مردم، قانون اساسی آزادی ها را هم مشروط کرد. اسلام گرایان انقلابی تندرو با آرمان آزادی مشکل داشتند چون در چهارچوب دین آنها، دموکراسی با "حکومت خدا" جمع شدنی نیست. اما اسلام گرایان معتدل و بعدها اصلاح طلب، هم با آزادی غیر مشروط مشکل داشتند و آن را مغایر برخی ار احکام دین و یا ایدئولوژی اسلام سیاسی خود می دانستند. پس آنها اصلاح طلبی خود را در ارتباط با آرمان آزادی در حیطه "مشروطه خواهی دینی" نگهداشتند. مثلاً، اصلاح طلبان هم در انتخابات استصوابی-مهندسی شده همیشه شرکت داشته اند، هرگز به رد صلاحیت یک غیر اصلاح طلب اعتراض نکرده اند، و آزادی انتخابات، احزاب و مطبوعات را فقط برای "خودی های خود" خواسته اند. در جایی در نامه شما آمده است که وزارت خانه های کشور و اطلاعات در سال 1384 "پرونده ای" در خصوص دخالت های "نظامیان و شبه نظامیان" در انتخابات تهیه و به آقای خاتمی که رییس جمهور وقت بود تسلیم کردند. اما ایشان "بنا به ملاحظاتی" از "انتشار عمومی" آن خودداری کرد. شما به این رفتار ایشان اسم پاسداری از آزادی می گذارید؟

آرمان عدالت. انقلاب ایران عدالت خواه بود. برابر گفته آیت الله خمینی، "دولتی که در آینده در ایران تشکیل خواهد شد، نیروی خود را صرف اجرای عدالت خواهد کرد." در قانون اساسی هم "گسترش عدالت" به عنوان بخشی از وظایف رییس جمهور قید شده است. برابر همه گزارشات رسمی و غیر رسمی، فقر و شکاف طبقاتی و نابرابری اقلیتی و جغرافیایی در حال افزایش هستند، کارخانجات صنعتی ورشکسته یا نیمه ورشکسته شده اند، صدها هزار کارگر ماهها است که حقوقی دریافت نکرده اند، و بر تعداد مالباختگان بانکی هر روز افزوده می گردد. متأسفانه باید تأکید کنم که این معضلات، که بعد از انقلاب تا حدی کاهش یافته بودند، در این اواخر، مخصوصاً در این 5 سال گذشته، بیش از پیش تشدید شده اند. آقای روحانی، رئیس جمهور "معتدل" مورد حمایت شما و اصلاح طلبان، در یک سخنرانی که در زمان اعتراضات اخیر ایراد شد، اعتراف کردند که در دوره دولت ایشان درآمد مردم ایران کاهش پیدا کرده است. متأسفانه این نتیجه های شوم، تصادفی به دست نیامده اند. آنها نتیجه سیاست های پوپولیستی دولت کم تدبیر آقای محمود احمدی نژاد و سایست های نئولیبرالی دست راستی ترین حکومت ایران معاصر یعنی دولت آقای حسن روحانی است که تصادفاً به طور مستمر از سوی تندروها نقد می شود و از سوی اصلاح طلبان تأیید، و این تأیید هم بی دلیل نیست. آقای حجاریان، "نظریه پرداز" اصلاح طلبان، در مقاله ای نوشت که اصلاح طلبان اعتقادی به "عدالت" ندارند. آقای بهزاد نبوی به صراحت گفته که "ضد انقلاب" شده است و اعتقادی به آرمانهای انقلاب ندارد. آقای تاج زاده، که این روزها از طرف اصلاح طلبان حرف می زند، در جواب نامه کونبده آقای محسن مخملباف نوشت که از این پس اصلاح طلبان آماده اند که "عدالت" و آزادی را با هم طلب کنند. آنها در تمام تاریخ 20 ساله اصلاح طلبی هیچوقت عدالت را منبای سیاست های نظری و یا عملی خود قرار نداده اند.

آرمان استقلال. انقلاب ایران استقلال طلب بود. برابر گفته آیت الله خمینی، "نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است." مطابق قانون اساسی هم "آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت ارضی کشور از همدیگر تفکیک ناپذیرند." قرار بود جمهوری اسلامی حکومت "نه شرقی و نه غربی" باشد، یعنی سیاست "موازنه منفی" مرحوم مصدق را پیش ببرد. در عمل اما هم شرقی و هم غربی شده است، یعنی برگشته به سیاست "موازنه مثبت" آخرین دهه های حکومت قاجار که شاه هر امتیازی را که به انگلیسی ها می داد، امتیاز مشابهی را هم به روس ها می داد. از موقع روی کار آمدن دولت آقای روحانی و با برجام، این سیاست تشدید شده است. برای آقای صادق زیباکلام که ادعا دارد عقب ماندگی ایران به خاطر"مستعمره نشدن" است، این خبر باید خوش باشد. در تاریخ ایران، کمتر اتفاق افتاده است که ما بدون اینکه در یک جنگ شکست بخوریم یک قرارداد تحمیلی را بپذیریم. برجام یکی از آن نادرها است. امروز برجام تبدیل به "تله" ای برای ایران شده است که هر روز زهر بیشتری اطراف آن می ریزند تا بعد از صنعت هسته ای کشور، صنایع موشکی و دفاعی ما را هم نابود کنند. در دوران مذاکرات هسته ای، آنکه پرچمدار استقلال شد، گروه به اصطلاح "تندرو" یا "دلواپس" بود درحالی که اصلاح طلبان و معتدلین، به همراه مطبوعات وابسته، این قرارداد را با دروغ بزرگ "رفع همه تحریم ها" به مردم ایران فروختند. حالا آقای جواد ظریف و آقای عباس عراقچی می گویند که هدف برجام رفع تحریم ها نبود، بلکه "حفظ نظام" بود. در واقع استقلال را دادیم در حالی که نظام کماکان در خطر سیاست تغییر رژیم غرب قرار دارد. حتی بدتر، جاسوسی در کشور به اوج جدیدی رسیده است تا جایی که به حضور "جاسوس" در تیم مذاکرات هسته ای هم اعتراف می شود. در رابطه با استقلال باید خاطرنشان کرد که سقوط پول ملی و دلاریزه شدن اقتصاد کشور هم فرم دیگری از به تحلیل رفتن استقلال ملی ما است که دولتی ها آن را با تردستی به یک پدیده اقتصادی کاهش داده اند.

آرمان جامعه سالم. انقلاب ایران ضد فساد بود. قرار بود جامعه اسلامی یک جامعه عاری از فساد و بداخلاقی ها باشد. در این رابطه هم متأسفانه جمهوری اسلامی نمره ردی می گیرد. برابر گزارشات رسمی و غیر رسمی، مفاسد و بداخلاقی های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور هر روز متنوع تر و عظیم تر می شوند. دزدی های میلیاردی، وام های غیر مشروع میلیاردی، رانت های میلیاردی، حقوق های نجومی و ورشکستگی ساختگی بانک ها و مؤسسات مالی برای بالا کشیدن اندک پس اندازهای مردمی که هر روز فقیرتر می شوند بخشی از این تاراج اموال عمومی و مردم است که توسط بخش های دولتی، خصولتی(خصوصی-دولتی) و خصوصی اعمال می شوند. این روند در دولت آقای روحانی به اوج تازه ای رسیده است تا جایی که حتی برادرهای رییس جمهور و معاون اولش هم متهم به این نوع فساد شده اند. متأسفانه در همین دوره اتفاق نامیمون دیگری هم شکل گرفته است و آن اینکه این دزدان میلیاردی به آسانی از "مرز" روحانی و کشور"فرار" می کنند و این رقم های فرا نجومی را با خود به خارج منتقل می نمایند. مفاسد اقتصادی به کنار، جناح بازی سیاسی به اشد ابتذال خود رسیده است در حالی که آسیب های اجتماعی از نوع بیکاری و اعتیاد جوانان، بالا رفتن سن ازدواج و نرخ طلاق، تن فروشی از همه نوع، نابودی محیط زیست کشور، مخصوصاً منابع آب آن، و افزایش بی سابقه تنش و عصبیت، دروغگویی، کلاه برداری و دزدی موجب گسستگی شدید تار و پود اجتماعی-فرهنگی کشور شده اند.

روایت جناح های حکومتی. متأسفانه امروز در آستانه چهلمین سال انقلاب اسلامی، هیچ یک از دو جناح اصلی خودی نظام، یعنی اصلاح طلبان(و معتدلین) و اصول گراها(و تندروها) حاضر نیستند بپذیرند که آرمانهای انقلاب شامل این چهار ارزش جدایی ناپذیر آزادی، عدالت، استقلال و ساختن یک جامعه سالم عاری از فساد بودند. اجازه دهید که از آقای محمود احمدی نژاد و صادق زیباکلام کمک بگیرم که اولی در منتهی الیه چپ تندروها و دومی در منتهی الیه راست اصلاح طلبان قرار دارد. لطفاً توجه کنید که تأیید یا تکذیب حرف این حضرات در اینجا منظور نیست بلکه هدف یک مقایسه ساده است، وگرنه من از هر جهتی که تصور شود، به جز در چند ارزش، به آقای زیباکلام شباهت بیشتری دارم. در سخنرانی 20 بهمن 1396 خود در رشت، آقای احمدی نژاد آرمانهای انقلاب را اینگونه بیان می کند: اگر از "توده های مردم" بپرسید مشکل کشور چیست، جواب می دهند: عدالت نیست، آزادی نیست، صداقت نیست، پاکی نیست، واحترام به کرامت انسانی نیست. در مقابل، تبعیض هست، چپاول و غارت هست، فقر و فاصله طبقاتی هست، زورگویی و تحمیل هست، و ریا و تزویر هست. و ادامه می دهد: "البته بر همگان واضح است که این تعهد و روشن بینی و پافشاری مردم بر آرمانهای انقلاب هرگز به معنای تایید مسئولان و عملکرد آنان نبوده و نخواهد بود." و نتیجه می گیرد که: "ریشه مشکلات از ناحیه انقلاب نیست، بلکه به‌ خاطر جدایی و انحراف مقامات کشور از انقلاب است." روشن است که آقای احمدی نژاد بر آرمان های عدالت، آزادی و یک جامعه سالم تأکید دارند. اما ایشان فراموش می کنند درباره آرمان استقلال خواهی هم حرفی به میان آورند. شاید این سکوت برای این است که آب توی آسیاب آنهایی که استقلال خواهی را به مبارزه با آمریکا کاهش داده اند ریخته نشود. سوای نگرانی ایشان در این رابطه و یا به هر دلیل دیگری، سکوت درباره استقلال ملی، که مانند بقیه آرمانهای انقلاب نابود می شود، جایز و مورد قابل قبول نیست. ملتی که استقلال ندارد نمی تواند پیشرفت همه جانبه و بادوام بکند.

و اما آقای زیباکلام درباره آرمانهای انقلاب چه نظری دارند؟ روشن ترین توضیح در مصاحبه 20 بهمن 1396 ایشان در "انتخاب خبر" آمده است. در این مصاحبه آقای زیباکلام آرمان انقلاب را فقط و فقط در "آزادی خواهی" می داند. سکوت کامل ایشان درباره عدالت خواهی، استقلال طلبی، و خواست ایجاد یک جامعه سالم جداً کشنده است. تحریفی تا این حد از یک انسان دانشگاهی باور کردنی و پذیرفتنی نیست. ایشان حتی مرحوم آیت آلله خمینی را هم برای ادعای خود شاهد می گیرند. برابر ادعای آقای زیباکلام، وقتی روزنامه نگاران از "مرحوم امام خمینی" می پرسیدند که «علت مبارزه شما و علت نارضایتی مردم ایران از رژیم شاه چیست؟» در جواب می گفتند که "رژیم شاه انتخابات آزاد برگزار نمی کند، یک رژیم استبدادی است، یک رژیم دیکتاتوری است، زندانیان سیاسی دارد، خفقان دارد، سانسور دارد، شکنجه زندانیان سیاسی دارد؛ اهداف انقلاب اسلامی این موضوعات بوده است." تا اینجایش درست اما آيا آقای خمینی درباره "کاخ نشین و کوخ نشین"(یعنی بی عدالتی) چیزی نمی گفتند؟ درباره "فساد" دولت شاه ساکت بودند؟ و درباره استقلال ملی که در شعار "نه شرقی و نه غربی" منعکس بود، و علیه مبارزه با "استکبار جهانی" حرفی نمی زدند؟ آقای زیباکلام به تندروها به درستی ایراد می کنند که مبارزه با آمریکا و صدور انقلاب را بیش از حد عمده کرده اند. اما آیا آنها بودند که آمریکائیها را به گروگان گرفتند یا دوستان اصلاح طلبان امروزی شما؟ آیا آیت الله خمینی از این حرکت دانشجویان "خط امام"، که باز همان اصلاح طلبان امروز هستند، حمایت نکرد؟ آیا آیت الله خمینی "اسرائیل را یک "غده سرطانی" نمی خواند؟ و آیا آیت الله خمینی در دفاع عملی از "مبارزات مستضعفان جهان" حرفی نزد؟ اگر حرفم را باور ندارید به قانون اساسی جمهوری اسلامی رجوع کنید که نسخه های اصلی و بازبینی شده اش وقتی نوشته شدند که بنیانگذار انقلاب هنوز در قید حیات بودند.

حالا این گفته آقای زیباکلام را با آن نقل قول هایی که از آقای احمدی نژاد در بالا آوردم مقایسه کنید تا ببینید که دانشگاهی گرامی ما تا کجا حاضر است تن به تحریف مواضع "تندروها" بدهد: "امروز اگر دقت کنیم می بینیم که در تمام این ده روزی که دهه فجر است کمتر می شنویم از تندروها که بگویند دموکراسی و انتخابات آزاد یکی از اهداف انقلاب بوده است. هر چه که تندروها می گویند فقط و فقط این بوده است که انقلاب اسلامی علیه آمریکا بوده است، می خواسته با آمریکا مبارزه کند." و بالاخره توجه کنید به این تحریف روشن از آقای زیباکلام درباره جنبش اعتراض اخیر مردم: "... اما نظام به سرعت متوجه شد که شعارهای گفته شده از سوی مردم اصلاً و ابداً ربطی به آقای روحانی و نارضایتی از عملکرد اقتصادی او ندارد و بسیار کمرنگ است و برعکس، شعارهایی که گفته می شود مطالبات بسیار جدی سیاسی را مطرح می کنند." منظور آقای زیباکلام از "نظام" کیست نمی دانم چون ایشان بارها گفته اند که "عاشق" ولایت فقیه هستند". به راستی آقای زیباکلام گرامی، اگر این درست است که جنبش برای "آزادی خواهی" بود و نه برای "عدالت خواهی"، پس چرا شما و هم مسلکان اصلاح طلب شما به آن جنبش نپیوستید؟ چرا برعکس، حتی خواهان سرکوب آن شدید؟ می دانیم که شما و هم مسلکان شما "عدالت خواه نیستید" ولی مگر قرار نیست که "آزادی خواه" باشید؟ بالاخره، بگذارید یادآوری کنم که برابر تشخیص من غیرمتخصص در امور اسلام، این دین قرار است عدالت خواه باشد نه آزادی خواه. متأسفانه مثل اینکه "اسلام شما" خواهان هیچ یک از این دو نیست.

شاید درون اصلاح طلبان، من بیش از هرکسی با آقای عباس عبدی ارتباط داشته ام(مثلاً ملاقات دادن ایشان با یک گروگان آمریکایی در پاریس و چند مصاحبه مشترک مطبوعاتی و غیره). پس خالی از لطف نخواهد بود اگر از ایشان هم چند نقل قول در اینجا بیاورم تا بهتر معلوم شود که این حضرات "خط امامی" دیروز، امروز به قول آنتونیو گرامشی، فیلسوف و سیاستمدار چپ ایتالیایی، به "روشنفکران سازمانی" میلیاردرهای فاسد تبدیل شده اند. طی مقاله مفیدی(21 بهمن 1396)، آقای عبدی به این گفته آقای احمد جنتی، رئیس شورای نگهبان، عکس العمل نشان می دهد: "... باید مانع حرکت ماشین‌های میلیاردی در خیابان‌ها باشیم. مردم مستضعفی که نان برای خوردن ندارند این ماشین‌های گران‌ قیمت را در خیابان‌ها می‌بینند… وضعیت معیشتی مردم بسیار بد است، البته من وارد این حوزه نمی‌شوم چون کاری از دستم برنمی‌آید… مسوولان باید با وضع فقیرانه زندگی کنند تا فقرا از غصه دق نکنند… همین فقرا در خیابان اعتراض می‌کنند چرا که نمی‌توانند زندگی را تحمل کنند… باید مردم را قانع کرد تا متوجه شوند که به فکرشان هستیم و اگر هم نتوانسته‌ایم کاری بکنیم تصمیم داشته‌ایم ولی موفق نشده‌ایم." آقای عبدی در دو مورد به این گفته ها ایراد می گیرد. اول، به درستی مینویسد که با توجه به قدرت گسترده ای که شورای نگهبان در تایید یا رد صلاحیت مقام های حکومت داشته است، آقای جنتی هم مسئول مستقیم و غیر مستقیم آن فقر است و حق ندارد از مسئولیت شانه خالی کند و اظهار ناتوانی بکند که نمی تواند برای فقرا کاری بکند. من در نامه 13 صفحه ای که به آقای جنتی متعاقب رد صلاحیتم توسط شورای نگهبان در انتخابات ریاست جمهوری 1384 نوشتم، به همین قدرت خارق العاده شورا و عدم صلاحیت آن در تایید صلاحیت کاندیداها اعتراض کرده بودم اما اصلاح طلبان و شخص آقای عبدی از من یا خواست های آن نامه حمایت نکردند چون من رسماً در جرگه آنها نبودم(نامه در سایت من قابل دسترس است).

دومین ایراد ایشان به حرف "ساده‌زیستی" آقای جنتی است و چنین می نویسد: "ولی این مسأله اصلی نیست و چه بسا تأکید یک‌ سویه بر ساده‌زیستی موجب شد که کارآمدی نادیده گرفته شود. کسی که ساده‌زیستی خود را به رخ دیگران می‌کشد، در حقیقت در پی پوشاندن ناکارآمدی خود است". آقای عبدی خط امامی به یک باره فراموش می کند که "امام" ایشان هم ساده زیست و ساده زیستی را تشویق می کرد. و اما روشنفکر سازمانی میلیاردرهای ما در اینجا متوقف نمی شود و در ادامه مقاله می نویسد: "بیایید فرض کنیم که یک رییس‌جمهور با همه وزرایش در بهترین خانه‌ها زندگی کنند، بهترین خودروها را داشته باشند، هر روز صبح و ظهر و شب بهترین خوراک دریایی را با خاویار صرف کنند!! درعرض چهار سال هزینه همه این ریخت‌وپاش‌ها صد میلیارد تومان نمی‌شود. ولی این به چشم دیگران می‌آید، در حالی که نابخردی مدیر ساده‌زیست موجب شده که امروز با مسأله مؤسسات پولی غیرمجاز مواجه شویم که برای رفع مشکلات آن یک رقم تاکنون ١١ هزار میلیارد تومان از جیب ملت پرداخت می‌شود." اولاً، آقای عبدی، گناه را با گناه نشویید؛ ثانیاً، لطفاً سفسطه نکنید، مشکل دولت فقط آن "ریخت و پاش" صد میلیارد تومانی نیست بلکه این واقعیت است که برخی وزرای دولت نئولیبرال شما هر یک هزارها میلیارد تومان ثروت اندوخته اند و در خانه های چند هزار میلیارد تومانی زندگی می کنند. این حتی مغایر قانون اساسی موجود است که مقام های کشور را موظف می کند دارایی های خودشان را قبل و بعد از پست دولتی به عموم بگویند تا مشخص شود این دارایی ها بر چه مبنایی انباشت شده اند. آقای عبدی عزیز، مثل اینکه فراموش کرده اید که انقلاب اسلامی شما دارایی ثروتمندان شاه فقید را به بهانه اینکه "نامشروع" انباشت شده بودند غصب و از آنها انواع بنیادها را ساخت. اگر این انباشت های نامشرع امروزی را می خواهید مشروع جلوه دهید، لطفاً شرحی هم در دفاع از برگرداندن آن دارایی های غصب شده هم بنویسید تا انصاف را رعایت کرده باشید.

حالا برای اینکه تفاوت روایت آقایان زیباکلام و عبدی از آرمانهای انقلاب با دیدگاه بنیانگذار جمهوری اسلامی، مخصوصاً در خصوص "عدالت" روشن گردد، این چند نقل قول از آقای خمینی را، سوای اینکه بعضاً مورد تأیید من نیستند، در اینجا می آورم. "سرچشمۀ همۀ مصیبت هایی که ملت‌ها می‌‏کشند این است که متصدیان امورشان از قشر مرفه و از اشراف و اعیان است" ... "ملت توجه داشته باشند. رئیس جمهور و وکلاى مجلس از طبقه‏ اى باشند که محرومیت و مظلومیت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند، نه از سرمایه‏ داران و زمین خواران و صدرنشینان مرفه و غرق در لذات و شهوات که تلخى محرومیت و رنج گرسنگان و پابرهنگان را نمى‏ توانند بفهمند" ... "قضیۀ کاخ‏ نشینی، توجه به عیش و عشرت و توجه به دنیا و توجه به مال و منال است و نمی‌‏تواند شهوت و شکم، این طبقه را مهلت بدهد که در یک امر تفکری وارد بشوند و فکر بکنند. آنهایی که اختراع کرده ‏اند، آنهایی که زحمت کشیده ‏اند و کتاب های ارزنده تحویل جامعه داده ‏اند در هر رشته‏ ای، این کوخ ‏نشینان بوده ‏اند. طبع کاخ‏ نشینی منافات دارد با تربیت صحیح، منافات دارد با اختراع و تصنیف و تألیف و زحمت"... "آن روزی که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید ما فاتحۀ دولت و ملت را بخوانیم. آن روزی که رئیس جمهور ما خدای نخواسته، از آن خوی کوخ ‏نشینی بیرون برود و به کاخ‏ نشینی توجه بکند، آن روز است که انحطاط برای خود و برای کسانی که با او تماس دارند پیدا می‌‏شود. آن روزی که مجلسیان خوی کاخ‏ نشینی پیدا کنند خدای نخواسته، و از این خوی ارزندۀ کوخ‏ نشینی بیرون بروند، آن روز است که ما برای این کشور باید فاتحه بخوانیم" ... "ملت عدالت می‌‏خواهد، اتاق بزرگ نمی‌‏خواهد. ملت وزارتخانه می‌‏خواهد، وزارتخانۀ اسلامی، نه آن وزارتخانۀ کاخ دادگستری، کاخ نخست‏ وزیری، کاخ وزارتِ مالیه، هی کاخ ..."

2. جنبش اعتراضی مردم و راه حل پیشنهادی من
در چنین فصایی است که جنبش اعتراضی مردم ایران، بهتر گفته باشم، عصیان آنها، شکل می گیرد. من این جنبش را دو سال پیش در مصاحبه ای با تلویزیون "من و تو" و چند هفته قبل از شروع ناآرامی ها در مصاحبه ای با "سایت انتخاب خبر" پیش بینی کردم و گفتم که "یا آیت الله خامنه ای انقلاب می کنند، یا مردم انقلاب خواهند کرد." آنها می دانند که حل این مشکلات از عهده دولت و مجلس موجود ساخته نیست و اینکه کشور بسیار ثروتمند آنها مشکل حاد مدیریتی دارد و هر روز فقیر تر و منزوی تر می شود. آنها می دانند که سیاست نئولیبرالی با آن بودجه ضد توسعه ملی، کشور را به سوی فقر، نابرابری و فساد بیشتر می برد. آنها می دانند که قانون اساسی موجود جوابگوی نیازهای آنها نیست. آنها می دانند که قوه قضائیه ناسالم است. آنها می دانند که شورای نگهبان قدرت تشخیص صلاحیت کاندیداها را ندارد. آنها می دانند که جناح های حکومتی قادر به حل مشکلاتشان نیستند چون "اوجب واجبات" آنها نه زندگی مردم و منافغ ملی که حفظ نظامی است که از خط انقلاب خارج شده است. آنها می دانند که دین درون دولت(نه سیاست) نه برای دینشان خوب بوده نه برای زندگیشان. آنها می دانند که سیاست خارجی جاری، به جای عادی سازی رابطه با آمریکا و کاهش تنش با آن ملت های دیگر، کشور را بیشتر ذلیل و سرسپرده می کند. لیست مشکلات بسیار طولانی است و خانه از پای بست ویران است. با مقصر دانستن رهبری و یا چند فرد و نهاد مشکل حل نمی شود. حتماً این شعارکه اخیراً در خیابان ها داده شده است را شنیده اید: "اصلاح طلب، اصول گرا، دیگر تمام است ماجرا." این یعنی مردم به دنبال یک گزینه سوم هستند اگرنه به دنبال یک نظام متفاوت. باید تا دیر نشده مردم را شنید.

آقای کروبی عزیز، شما هم به بخشی از این مشکلات توجه داده اید ولی درباره بخشی دیگر سکوت اختیار نموده اید. شاید هم نخواسته اید که نامه شما طولانی تر بشود. خوشحالم که توانسته ام این نقیصه در نامه شما را کمی جبران کنم. خواستم خواهش کنم که به آن مسایل دیگر هم بی توجه نباشید که از اهم آنها ساختارهای فرسوده، فساد مالی، و سیاست های اقتصادی به غایت اشتباه دولت آقای روحانی هستند. خوشبختانه این مشکلات را مردم ما کم و بیش می دانند و حتی علل آنها را هم می شناسند. مردم ما همچنین می دانند که چه نمی خواهند و باید عوض شوند اما متأسفانه اکثریتی از ما نمی دانیم چه می خواهیم و یا باید مشکلات را چگونه در عمل رفع کنیم. ما درباره چه باید کرد، جز در حرف های روشنفکر مآبانه، همیشه مشکل داشته ایم. این است که وقتی خواندم که شما به دنبال راه حل هستید و به آقای خامنه ای پیشنهاد داده اید که "...مسئولیت سیاست های سه دهه گذشته را پذیرا باشید و پس از آن در جهت پالایش و اصلاح ساختار به انحراف رفته نظام اقدامی عاجل مبذول فرمایید..." امیدوار شدم. انتظار داشتم که در ادامه نامه، شما این پیشنهاد کلی را کمی باز کنید تا کمک بیشتری به رهبری برای حل معضلات کشور کرده باشید. متأسفانه در آن من هیچ پیشنهاد مشخص و مهمی نیافتم جز خواست خلع ید شورای نگهبان از "نظارت استصوابی" که آن هم ناقص است چون شورای نگهبان باید از هر نوع نظارتی بر انتخابات مردم ایران خلع ید شود و وظیفه اصلی خودش را متوجه سالم سازی جامعه اسلامی ایران بکند که هر روز فاسدتر می شود.

اول اجازه بدهید که این فرمول کلی شما را کمی باز کنم و بعد راه حل خودم و تفاوت آنها با راه حل های دیگر را ارایه دهم. از نامه شما کاملاً مشخص است که جنابعالی آقای خامنه ای را مسئول همه سیاست های سه دهه گذشته در کشور می دانید. درست است که ایشان به عنوان رهبر نظام مسئول هستند اما نمی شود سیاست های خرد و مدیریت روزانه نظام را هم به پای ایشان بنویسیم. برابر قانون اساسی، رهبر مسئول ترسیم سیاست های کلی نظام است و آن سیاست ها را هم با مشورت مجمع تشخیص مصلحت نظام که مرحوم آیت الله هاشمی با قدرت در رأس آن بودند طراحی می کرد. مورد دیگر ورود نیروهای مسلح کشور به فعالیت های اقتصادی است. شما برای این "انحراف" از آقای آیت الله خامنه ای انتقاد می کنید. و اما واقعیت چیست؟ برابر اصل یکصد و چهل و هفتم قانون اساسی 1369، دولت باید از افراد و تجهیزات "نیروهای مسلح" کشور در زمان صلح برای کارهای "امداد، آموزشی، تولیدی و جهاد سازندگی" استفاده کند. تصادفاً این اصل با اصرار آقای هاشمی و توافق مرحوم آیت الله خمینی در قانون گنجانده شد تا در پایان جنگ با عراق برای این نیروها مشغله ای ایجاد کرده باشند. ورود این نیروها در کارهای سازندگی بعد از جنگ دلیل دیگری هم داشت: در غیاب شرکت های قدرتمند خارجی و بخش خصوصی توانمند ایرانی، سپاه تنها گزینه دولت برای اجرای طرح های عظیم زیربنایی نظیر بازسازی شهرهای آسیب دیده از جنگ، سدسازی، راه سازی، تولید نفت و فعالیت های عظیم دیگر شد. شما شرکتی به عظمت خاتم الانبیا را در بخش خصوصی کشور می شناسید؟

و اما آنچه که راه حل پیشنهادی شما را برایم جالب می کند واقع بینی و عملگرایی شما است. مشخصاً، درهمان حال که آقای خامنه ای را مسئول برخی از "انحرافات" در نظام می دانید، در همان حال هم ایشان را تنها مرجعی می شناسید که می تواند این انحرافات را تصحیح کند. این شروع بسیار خوبی است. تصادفاً من هم در کوران اعتراضات مردمی، در چند ویدئو و یک مقاله مفصل که در "انتخاب خبر" منتشر شد یک طرح ارائه دادم و پیشنهاد کردم که آقای خامنه ای با همکاری نیروهای مسلح آن را اجرا کنند. مطمئنم مستحضر هستید که در دوره "پالایش و "اصلاح ساختارها"، با توجه به مشکلات داخلی و خارجی کشور، می تواند بی ثباتی ایجاد شود مگر اینکه در کنار رهبری نیروهای مسلح با قدرت حضور داشته باشند. متأسفانه شما به این نکته توجه ندارید و برای همین هم خواهان تضعیف سپاه و نه اصلاح آن هستید. نکته دیگری که می خواهم به آن توجه بدهم، طرح دقیق تر آن مواردی است که شما می خواهید رهبری آنها را "پالایش" کنند و یا در آنها "اصلاحات ساختاری" انجام دهند. پیشنهاد من این است که برای کمک بیشتر به آقای خامنه ای در یادداشتی یک طرح جزئی تر هم به ایشان پیشنهاد کنید. درهمین حال معتقدم که دیگران هم باید طرح های مشابهی پیشنهاد کنند. همچنین توصیه می کنم که رهبری هم یک کمیته از افراد متخصص و وطن پرست، شامل افراد "غیرخودی" برای بازبینی مشکلات و طراحی یک نقشه راه مشخص جهت حل عاجل مشکلات کشور تشکیل دهند.

در اینجا اجازه می خواهم طرح پیشنهادی خود را مختصراً به استحضار برسانم و اگر ممکن است درخواست ارزیابی و تصحیح آن را از مردم ایران و شما بنمایم. باید اقرار کنم که طرح من یک کم "افراطی" بنظر می رسد چون تغییراتی را می طلبد که نظام ممکن است برای انجام آنها در این لحظه آماده نباشد. اصلاح طلبان و "معتدلین" هم حتماً این طرح را در جهت منافع کوتاه مدت خود نخواهند یافت. با این وجود اعتقاد دارم که مشکلات عمیق کشور به یک "جراحی اساسی ساختاری" نیاز دارند چه در غیر اینصورت حوادث می توانند موجب مسائل لاینحل برای کشور بشوند. این را هم اضافه کنم که در حالی که طرح من برای این مرحله کمی بیش از حد بنیادی بنظر می رسد، با این وجود شدیدا مورد انتقاد نیروهای زیادی از "براندازها"، طرفداران "رفراندوم با نظارت سازمان ملل"، و حتی طبقات متوسط شهری غیربرانداز قرار خواهد گرفت که خواهان تغییرات ساختاری اساسی تری هستند. متأسفانه جامعه ایران دارد به سرعت به تندروی و خشونت متداول فرهنگی خود روی می آورد، و ترس من این است که در آینده ای نه چندان دور نشود اکثریتی از جامعه را قانع کرد که بهترین راه تغییر کم هزینه ترین آن است. در طبیعت جنبش های اجتماعی-سیاسی است که در غیاب یک راه حل قانع کننده، عاجل، و مؤثر، هر نوع راه حل بینابینی از سوی "انقلابیون" و "فرصت طلبان" رد می شود و بنیادگرایی سیاسی گزینه مورد قبول می گردد. این وضعیت در انقلاب 1357 ایران هم اتفاق افتاد و جامعه انقلابی و فرصت طلبان همه راه حل های بینابینی شاه فقید را رد کردند و مستقیم رفتند در آغوش یک انقلاب اسلامی-سیاسی بنیادبرافکن.

تغییرات ساختاری پیشنهاد شده در چهار فصل دسته بندی شده اند: آزادهای فردی، احزاب، مطبوعات و اجتماعات؛ بازسازی سه قوه و انتخابات آزاد بدون دخالت شورای نگهبان؛ بازنگری در قانون اساسی و نهادهای انقلاب؛ و به سوی یک ایران بهتر. در طرحی جداگانه که متعاقب این "نامه" منتشر خواهم کرد، به چگونگی تغییر در ساختارهای مدیریتی و اقتصادی کشور، منجمله بازبینی سیاست های خرد و کلان اقتصادی، خواهم پراخت. بخشی از آنها هم اکنون در پلاتفرم انتخاباتی 1392 من که روی وبسایت شخصی من قرار دارد آورده شده اند. و اما ممکن است پرسیده شود که مبنای این پیشنهادات ساختاری چیست؟ اول، منطق این تغییرات را مشکلات کشور و خواست مردم برای طرح و اجرای یک برنامه غیرمتعارف دیکته می کند. مشکلات کشور به درجه ای از بحران رسیده اند که ساختارها، نهادها، برنامه ها، و سیاست های جاری به هیچوجه قادر به حل آنها نیستند. دوم، معیار برای پیشنهاد این تغییرات همان "آرمان های" انقلاب 1357 است. متأسفانه نهادها و سیاست های موجود با این آرمانها در تضاد قرار گرفته اند و برای پیشبرد آن آرمانها، تغییرات پیشنهادی اجتناب ناپذیر شده اند. سوم، اجرای این تغییرات کم هزینه ترین گزینه ممکن برای برگرداندن کشور در مسیر آرمانهای انقلاب و توسعه همه جانبه ایران همیشه جاوید ما است. چهارم، در همین حال هم این تغییرات به دلیل افزایش خارق العاده مشارکت مردمی، امنیت ملی را دوچندان کرده و دشمنان آن را در اجرای طرح های شیطانی مأیوس می کند. و پنجم، از من پرسیده خواهد شد بر چه اساسی من فکر می کنم که آقای خامنه ای بپذیرد که این تغییرات ساختاری اجرا شوند؟ جوابم اول البته امیدواری است و دوم اعتقاد من به عملگرایی ایشان است که "نرمش قهرمانه" برای مذاکره با آمریکا روی مشکل هسته ای نشانه ای از آن بود.

آزادی های فردی، احزاب، مطبوعات و اجتماعات. قبل از این اعتراضات اخیر، دعوا در ایران عمدتاً بین دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا بود و مشکلات ممکلت را هم تماماً این دو جناح در رقابت و دشمنی با هم بوجود آورده اند. متأسفانه این نیروها طی سالهای متمادی هم به نظام و هم به مردم خیانت کرده اند چون نگذاشتند که جامعه وسیع تر ایرانی در سرنوشت واقعی خودش شراکت داشته باشد. هر دو جناح با تقسیم و یا تعویض ادواری قدرت بین خود، فضای سیاسی کشور را دو قطبی کرده و همزمان بین خود و آنها که در خارج از آنها قرار گرفته بودند یک مرز مصنوعی "خودی و غیرخودی" هم کشیدند. بزرگترین ضربه این دوقطبی سازی به کشور، نابود کردن ظرفیت آن برای ساختن "سیاستمداران روشنفکر"(نه روشنفکران سیاسی) بوده است. خوشحالم بنویسم که این مرزبندی با اعتراضات مردمی اخیر در حال اضمحلال است و پس مانده‌اش هم به زودی محو خواهد شد. این به نفع تکامل نظام و ایران خواهد بود اگر جای خالی این جناح ها با سازمان های سیاسی از جمله احزاب پر شوند. برای شروع، اعتقاد دارم که آیت الله خامنه‌ای باید فوراً فرمانی صادر کنند که بر اساس آن، همه نیروهای وطن پرست و معتقد به آن آرمانها بتوانند احزاب مورد نظر خود را تشکیل و به طور قانونی فعالیت کنند. بدون احزاب اساسی مدرن، مدیریت جامعه ایران هرگز اصلاح نخواهد شد. همزمان باید آزادی‌های فردی، سیاسی و اجتماعی گسترش پیدا کنند. قانون اساسی موجود بخشی از این آزادی‌ها را با چند اگر و مگر اجاره می‌دهد. باید همه این اگر و مگرها را از قانون اساسی کشور پاک سازی کرد. آزادی احزاب، اجتماعات، تشکل‌های مدنی، و نظیر را باید فوراً تضمین و اجرا کرد.

جوانان ما، سوای مشکلات کار و درآمد، در مضیقه تفریحی هستند؛ زنان ما بعضاً با پوشش اجباری مشکل دارند و از تبعیضات قانونی و منع ورود به ورزشگاهای کشور رنج می برند؛ و اقلیت‌های ما با تبعیضات فرهنگی و مذهبی عدیده مواجه اند. این کاستی ها باید برطرف شوند. متأسفانه مطبوعات کشور عمدتاً وابسته به جناح‌ها و یا دولت هستند و به زایده‌های دولتی و حکومتی تبدیل شده‌اند. باید شرایط زیست مستقل مطبوعات و روزنامه نگاران را فراهم کرد. استفاده از رسانه های ملی باید برای همگان ممکن باشد، و بخش خصوصی باید بتواند کانال های مسقل رادیویی و تلویزیونی تأسیس کند. محدودیت و سانسور روی مطبوعات سنتی و شبکه های مدرن اجتماعی، جز به دلیل امنیت ملی، باید برداشته شوند. ورزشکاران و هنرمندان ما باید از آزادی های حرفه ای برخوردار باشند و نباید گذاشت محدودیت های پوششی و ایدئولوژیکی بر درخشش و خلاقیت آنها تاثیر منفی بگذارد. دانشگاهیان، وکلا، معلمین و سایر جوامع حرفه ای کشور هم از محدودیت های عدیده رنج می‌برند و بر اساس مدیریت های ایدئولوژیکی نه حرفه ای و علمی اداره یا کنترل می شوند. ستاره دار کردن دنشجویان واقعاً معنی و کاربردی جز خفه کردن صدای آنها ندارد. این مدیریت ها و محدودیت‌ها در شأن دانشگاهیان ما نیست، و موجب "فرار مغزهای" ما با نرخ رشد بی سابقه ای شده است. همچنین پیشنهاد می‌کنم که رهبر نظام اسلامی دستور دهند تا همه آنهایی را که در این اعتراضات اخیر دستگیر شده‌اند و حتی آنانی که از قبل برای "جرم" سیاسی در زندان‌ها بوده‌اند آزاد شوند. مهم تر حتی، پیشنهاد می‌کنم نظام از خانواده هایی که عزیزان خود را در این اعترضات از دست داده‌اند به طور واقعی و مؤثر دلجویی کند. آنها برای عدالت خواهی علیه ظلم آن اشراف، برای نان و کار و برعلیه فساد به خیابان‌ها آمدند و مستحق مردن و بازداشت شدن نیستند. جز در مواردی نادر، شعار آنها برای تحقق عدالت و آن خواست هایی بود که در انقلاب ۱۳۵۷ به رهبری مرحوم آیت الله خمینی داده می‌شد.

بازسازی سه قوه و انتخابات آزاد بدون دخالت شورای نگهبان. نوشته اید که "من به اصلاح نظام در چارچوب آرمانهای انقلاب از طریق صندوق رأی باور دارم منوط بر آنکه تمامی ارکان نظام با اراده و رأی مستقیم و یا غیر مستقیم مردم، بدون نظارت استصوابی و دخالت‌های قیم‌مآبانه اعمال شود و همه از صدر تا ذیل نظام خود را در مقابل مردم، اصحاب رسانه‌ها و نهادهای حقوقی کشور مسئول و پاسخگو بدانند". من هم موافقم. قوای مجریه، مقننه، و قضائیه در شکل حاضرشان، محصول تحولات گاهاً بسیار نامیمون بعد از انقلاب هستند. سوای سیاست ها و عملکردهای سئوال برانگیز آنها، این قوا دارای ساختارها و نهادهایی شده اند که مناسب آرمانهای انقلاب 1357 نیستند وکشش لازم برای حل بحران ها و پیشرفت جامعه ایران را ندارند. مثلاً، اکثریتی از بوروکراسی آنها فاسد و ناکارامد است. در همین حال هم قوای مجریه و مقننه حاضر محصول نظارت استصوابی هستند که در انتخاب آنها تنها "میزان رأی مردم" نبوده است. بنابراین، آنها قبل از اینکه نماینده مردم باشند، نماینده شورای نگهبان هستند. درست است که مردم به آنها رأی داده اند اما این رأی در یک انتخابات آزاد داده نشده است، و به قول آیت الله خمینی، " منتخبین واقعی" مردم نیستند. پیشنهاد می کنم که رئیس قوه مجریه و همه نمایندگان مجلس استعفا بدهند. سوای اینکه "منتخبین" این دو قوه محصول "نظارت استصوابی" هستند، دلیل مهم دیگری که پیشنهاد مرا مشروح می کند این واقعیت است که آقای رئیس جمهور و نمایندگان مجلس در موقع تحویل شغل "در پیشگاه قرآن کریم و در برابر ملت ایران به خداوند قادر متعال" سوگند یاد کرده اند که از قانون اساسی و آرمانهای انقلاب مردم پاسداری کنند و در اجرای آنها بکوشند. متأسفانه آنها این سوگند را شکسته اند، و بنابراین، مشروعیت حضور در جایگاهایی که اشغال کرده اند را ندارند. برای اینکه کارهای کشور لنگ نماند، پیشنهاد می کنم که مستعفی ها تا انتخاب جانشینان صالح به کار خود ادامه دهند. در چنین وضعیتی، رهبری، با کمک مجمع تشخیص مصلحت نظام فوراً کمیته موقتی از امنای مردم تشکیل می‌دهند که وظیفه‌اش مدیریت انتخابات آزاد برای دو قوه مستعفی زیر نظر مستقیم مردم و ایشان خواهد بود. یکی از اختیارات رهبر برابر قانون اساسی "حل معضلات نظام که از طریق عادی قابل حل نیست" می باشد.

این انتخابات باید بدون دخالت شورای نگهبان انجام شود چون در گذشته شورای نگهبان که دخالت کرده و صلاحیت تعیین کرده است افرادی تأیید شده‌اند که بعدها مورد غضب خود نظام هم قرار گرفته‌اند. "چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟" پیشنهاد استعفای "منتخبین" این دو قوا حتماً آنها را خشمگین کرده و مشروعیت چنین خواست و حرکتی را به زیر سئوال خواهند برد. آنها حتی ممکن است مقاومت و برای ماندگاری لابی هم بکنند. این اعتراض و مقاومت حتماً مشروع نخواهد بود اگر پشتوانه مردمی نداشته باشد، و برای اینکه بدانیم مردم در این باره چگونه فکر می کنند بیایید پیشنهاد آقای روحانی را که در سخنرانی 22 بهمن 1396 ایشان مطرح شد را اجراکنیم: رجوع به اصل 59 قانون اساسی برای یک رفراندوم. واقعیت این است که مردم از عملکرد "دولت حرف" آقای روحانی و مجلسی که سالها است بودجه های غیرعادلانه و ضد توسعه ملی تصویب می کند دل خوشی ندارند. متأسفانه مجلسیان ما نمایندگان وفاداری برای منافع ملی کشور هم نبوده اند و مسئولین، به قول آقای سعید زیباکلام، به جای اینکه وظایف خودشان را انجام دهند، پشت اسلام قایم می شوند. این همان مجلسی است که ظرف ۲۰ دقیقه برجام بی فرجام را تصویب کرد و حالا اکثریتی از نمایندگانش می‌گویند که این قرارداد به ضرر منافع ملی ایران است. بنابراین، اگر قضاوت این نمایندگان تا این حد نادرست بوده است، پیشنهاد استعفای آنها نباید خیلی هم غیر منصفانه باشد. در همین حال هم باید به یاد داشت که این نمایندگان مجلس هم محصول نظارت استصوابی شورای نگهبان هستند. در اینجا این را هم اضافه کنم که مستعفی ها، همچون دیگر ایرانیان، باید حق شرکت مجدد در انتخابات و کاندید شدن را داشته باشند.

پیشنهاد استعفای رئیس قوه مجریه حتماً اعتراض اصلاح طلبان و معتدلین، منجمله آن میلیاردرهای فاسد، را به همراه خواهد داشت. اما این اعتراضات هم مشروع نخواهد بود. آقای روحانی در سخنرانی 22 بهمن 1396 تأکید کردند که منتخبین مردم باید "منتخبین واقعی" باشند نه کسانی که به همت نظارت استصوابی انتخاب شده اند. باید اعتراف کرد که آقای روحانی جامعه پرتنش ایران زمان آقای احمدی نژاد را به مقدار زیادی آرام کرده است و جامعه تجاری و مالی کشور هم تا حدودی فعال شده است. اما متأسفانه کارنامه اقتصادی ایشان در مجموع بسیار منفی است. مثلاً، "کاهش" موقت تورم در اوایل دوره ایشان به نسبت آخرین سال دولت آقای احمدی نژاد به قیمت رکود ویران کننده به دست آمد و آن کاهش هم عمدتاً در حوزه کالاهای غیر ضروری و لوکس اتفاق افتاد. یا فعال شدن بخش تجارت خارجی و بانک ها، بدون کنترل های لازم، به ورشکستگی تولیدکنندگان داخلی و فساد گسترده انجامیده است. بی دلیل نیست که اعتراضات مردمی اخیرعمدتاً منشأ اقتصادی و عدالت خواهی داشتند. خود آقای روحانی در سخنرانی اخیر خود در رابطه با اعتراضات مردم دو حرف قابل تأمل زدند. اول اینکه ایشان گفتند درآمدهای مردم(البته مردم عادی و نه میلیاردرها) در ۵ سال گذشته کاهش پیدا کرده است. این در حالی است که ایشان قول داده بودند بعد از برجام، تحریم‌ها بروند و اقتصاد شکوفا بشود. این حرف یعنی که آقای روحانی و دولت ایشان قابلیت مدیریت اقتصادی ندارند و قول‌های بی اساس می‌دهند، مانند این قول ایشان که بعد از برجام، سانتریفیوژها و چرخ زندگی مردم هر دو خواهند چرخید! دوم اینکه آقای روحانی در سخنرانی خودشان اعلام کردند که «مردم، شما به ما راه حل بدهید». معنای این حرف آقای روحانی این است که دولت ایشان نه تنها قابلیت مدیریت این اقتصاد را ندارد، که راه حل هم ندارد.

آیا چنین دولتی را باید گذاشت که به کارش ادامه دهد؟ دولتی که داد بی عدالت مردم را تا بدانجا بالا برده که آنها را ناگزیر به اعتراضات خیابانی کرده است؟ دولتی که با وجود این بی عدالتی، کماکان اشرافی فکر و عمل می‌کند؟ و دولتی که قابلیت مدیریت اقتصاد و حل مشکل آنها را ندارد و اصلاً برای این کار، راه حل هم ندارد؟ مشکل دولت روحانی فقط عملکرد آن نیست بلکه سیاست نئولیبرالی به شدت دست راستی آن و بی توجهی آقای رئیس جمهور به همه مشورت هایی است که از سوی اقتصاددانان دلسوز کشور داده می شود. برای من که یک استاد دانشگاه و متخصص برنامه ریزی توسعه در کشورهای در حال توسعه هستم، چنین عملکرد و سیاستی قابل قبول نیست آن هم در کشور ثروتمندی مثل ایران. چند دلیل دیگر هم دارم که مرا متقاعد می‌کند که آقای روحانی باید برای خاطر خودش، مردم و نظام استعفا دهد. اول ایشان کلی به ملت ما قول‌های بی اساس و گاهاً عمداً دروغ داده است. دوم، ایشان به مشاوره‌های رهبری گوش نداده است. مثلاً، رهبری در مذاکرات برجام خط قرمز داشت و ایشان از تمام آنها عبور کرد، و یا رهبری بارها ایشان را از سیاست نئولیبرالی برحذر داشتند و خواهان یک سیاست اقتصاد ملی(یا به قول آیت الله خامنه ای "مقاومتی") شدند ولی آقای رئیس جمهور پشت گوش انداختند. سوم، ایشان هیچوقت نخواست که با دزدان و مفسدین مبارزه کند. برعکس، به جای مبارزه با مفسدین، سپاه پاسداران انقلاب را متهم به "دولت تفنگ" کرد و باعث تحریک آمریکا علیه این نیروی وطن پرست شد. و بالاخره، رئیس جمهور فعلی هم محصول "نظارت استصوابی" شورای نگهبان هستند. برای اینکه حسن نظرم درباره آقای روحانی را گوشزد کرده باشم، باید در اینجا یادآور شوم که من در 1396 به ایشان از طریق دوستان مشترک و مطبوعات مشورت دادم که کاندید نشود چون با توجه به همه شرایط خارجی و داخلی، دستاورد جدیدی نمی توانند داشته باشند، و در مقابل هر دستاوردی هم که در دوره اول داشته اند زیر سئوال خواهد رفت. متأسفانه عشق به قدرت و شاید ثروت باعث شد که ایشان واقعیت ها را نبینند. اعتقاد دارم که در صورت استعفا، آقای روحانی یک چهره ماندگار در سیاست ایران خواهد شد.

همزمان با استعفای رئیس جمهور و نمایندگان مجلس، اعتقاد دارم که آیت الله خامنه‌ای باید قوه قضائیه را هم کاملاً پاکسازی کنند و بعد آن را به سوی استقلال سوق دهند. بعضاً مردم ساختارها و بوروکراسی این قوه را مناسب کشور و سالم نمی‌دانند و مبارزه این قوه با فساد مالی هم بی طرفانه، مستدام و مؤثر نبوده است. در واقع این قوه درباره وام های غیرقانونی میلیاردی گرفته شده، حقوق های نجومی داده شده، املاک نجومی بخشیده شده، دزدی های میلیاردی انجام گرفته و فسادهای دیگر از این نوع و حجم عمدتاً ساکت و یا ناپیگیر بوده است. در نامه ای به آقای صادق لاریجانی، رئیس قوه قضائیه، سعید زیباکلام به درستی از ایشان می خواهد که با "استکبار داخلی" که "تابلو" ندارد و ایرانیان را هم "تروریست" نمی خواند ولی حاضر است با "هزار فوت و فن" وارد "دربار زر و زور و تزویر" شود مبارزه کنند و اگر هم نمی توانند استعفا دهند. حضور گسترده روحانیون و "بنیادگرایان اسلامی" و شیوع رشوه خواری(و رانت خواری) عریان در این قوه، باعث تنزل شدید اعتماد مردم نه فقط به قضاوت که به عدالت و نظام هم شده است. ضمناً، ریاست همزمان دو برادر در رأس دو قوه، ناقض اصل تفکیک قوا می تواند باشد و استقلال آنها را زیر سئوال می برد. تمرکز این قدرت های نهادی در یک خانواده، شبهاتی هم را در جامعه ایجاد کرده که حتماً به نفع آقایان لاریجانی ها و نظام نیست. طرح این نکته را من نه از روی غرض، که از روی حسن نیت به آقایان لاریجانی ها مطرح می کنم، وگرنه اینجانب شخصاً هیچ بی مهری ای از آنها ندیده ام. به علاوه، اگرچه قانون اساسی موجود ریاست این قوه را برای یک روحانی محفوظ داشته است، در جامعه ایران که حوزه قوانین عرفی به نسبت شریعه در حال گسترش است، شخص اول این قوه را هم باید بشود از غیر معمم ها انتصاب کرد. در واقع بهتر است ریاست هر سه قوا در قانون اساسی جدید غیر معمم منظور شوند تا دین با حکومت یک فاصله سالم داشته باشد.

تصحیح وضعیت مجامع و بنیادهای وابسته به "بیت رهبری" هم باید در دستور کار فوری آیت الله خامنه ای قرار بگیرد. نهاد "ائمه جمعه" باید بیشترین نقش خود را در جامعه مدنی بازی کند. قبل از انقلاب، نقش روحانیت در این حوزه بسیار وسیع، هدایت کننده، و کمک کننده بود. در واقع، روحانیت ملجاء مظلومین بود و پناهگاه آنهایی که از ظلم و بیدادی حاکمان، مالکان، و رباخواران می گریختند. امروز نیز باید نقش روحانیت و ائمه جمعه بیشتر در همین زمینه ها باشد. نهادهای انقلاب بیشترین کمک را به آرمان عدالت خواهی انقلاب کرده اند اما متأسفانه این نهادها هم به مرور زمان از اهداف اصلی خود فاصه گرفته و تبدیل به سازمان های به اصطلاح "خصولتی(دولتی-خصوصی) شده اند. بزرگترین مشکل مردم با این نهادها عدم شفافیت آنها در رابطه با هزینه ها و درآمدهای آنها است. در نبود این شفافیت، انواع نظریه ها درباره اندازه، عملکرد و فساد گسترده آنها در جامعه پخش شده است. مثلاً گاهاً به اغراق گفته می شود که این نهادها بیش از 50 درصد اقتصاد کشور را کنترل می کنند،30 درصد تجارت قاچاق در اختیار آنها است، و غالب فعالیت های آنها هم مبنای رانت خواری دارد. آنها به حساب اینکه عام المنفعه هستند مالیات نمی دهند ولی حداقل بخشی از فعالیت های آنها خصوصی است و باید مشمول مالیات باشد. به نظر من، نظام باید برای شفافیت و حسابرسی، مدیریت آنها را در اختیار دولت منتخب مردم بگذارد. تغییر در ساختارهای نیروهای نظامی و انتظامی کشور هم از ضرورت های تحول به جلو است. در این رابطه، ادغام ارتش و سپاه باید از اولویت های رهبری بعد از مراحل اولیه تغییرات ساختاری پیشنهادی باشد. دوره های گذار معمولاً با بی ثباتی سیاسی و ملی همراه هستند. بنابراین، در این دوره، سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی رسمی کشور باید کنترل کامل امنیت کشور را به دست بگیرند و ارتش هم در آماده باش کامل برای دفاع از مرزهای کشور باشد. این را هم اضافه کنم که هر تحولی در این ساختارها باید در جهت افزایش قدرت دفاعی کشور باشد.

بازنگری در قانون اساسی و نهادهای انقلاب. بازنگری قانون اساسی کشور از اولویت های تغییرات ساختاری پیشنهادی است، چه بدون این بازنگری آن تغییرات پایدار نخواهند بود. برای اینکه این بازنگری جامع باشد و قانون بی نقصی نوشته شود، پیشنهاد می کنم که آیت الله خامنه ای هیئتی از امنای مردم را مأمور این امر مهم بکنند. در اینجا من فقط به چند مورد که از دید من بسیار مهم هستند می پردازم که از اهم آنها رابطه دین و حکومت و شورای نگهبان است. قانون فعلی تقریباً ۳۰ سال پیش نوشته شده و به قول مرحوم آیت الله خمینی، هر نسلی حق دارد قانون اساسی خودش را بنویسد(سخنرانی بهشت زهرا 12 بهمن 1357). در زمان حیات ایشان هم در سال ۱۳۶۸ قانون اساسی ترمیم اولیه شد و خود قانون اساسی هم در یکی از مواد خود، روش تغییر و ترمیم خودش را پیش بینی کرده است. واقعیت این است که این قانون اساسی به گونه‌ای نوشته شده است که هم بسیار مترقی است و هم به دلیل دوئیت "جمهوری" و "اسلامی" در آن کلی اگر و مگر وجود دارد. قانون اساسی جمهوری اسلامی سیستم حکومتی را ترکیبی از جمهوری(مردم) و اسلام(ولایت فقیه) مقرر کرده است. قانون اساسی باید حتی المقدر عاری از این دوئیت گردد تا مردم آن را بفهمند، و رئیس جمهور کشور، که ضامن اجرای قانون است، بداند که باید چگونه آن را در عمل پیاده کند. متأسفانه قانون اساسی موجود توانایی مدیریت و پیشرفت جامعه بسیار پیچیده امروز ایران در جهانی که هر روز به سرعت در حال تغییر است را هم حدوداً از دست داده است، و نتیجتاً سیستم اسلامی کشور از درون و بیرون با چالش های قابل تأمل روبه رو است. مثلاً، وقتی انقلاب اسلامی ۴۰ سال پیش پیروز شد، جمعیت کشور 32 میلیون نفر و اسلام در اوج مقبولیت بین المللی خود بود. امروز جمعیت کشور بالای 80 میلیون نفر است(65 درصد زیر 35 سال، یعنی جوان تر از انقلاب 1357)، و اسلام هم دین "تروریست ها" معرفی می شود. متأسفانه دشمنان اسلام و ایران، تئوکراسی در ایران را بهانه همه گونه دشمنی و "ایران هراسی" کرده و از کشور اسلامی ما تصویری بس تاریک در دنیا عرضه می‌کنند، چهره ای که هیچ شباهتی با آنچه ما هستیم ندارد. ارزش پاسپورت ایرانی تقریباً به هیچ رسیده است.

ایران 1400 سال است اسلامی مانده و در تمام این مدت هم دین داخل حکومت نبوده است. بیش از 1.3 میلیارد نفر مسلمان و پنجاه و هفت کشور مسلمان در دنیا داریم. تمامی این جمعیت، به غیر از مردم ایران، تحت نظام های غیر مذهبی زندگی می کنند. بعضی از کشورهای اسلامی رهبران اسلامی هم دارند، مثل ترکیه، اما دین را درون حکومت به عنوان ایدئولوژی نبرده‌اند، بلکه آن را در سیاست نگهداشته‌اند. حتی عربستان هم تا حد ممکن دین را حکومتی نکرده است. ایران تنها کشور دنیا هست که دین را درون حکومت برده است و این تغییر، برابر تجربه 40 سال گذشته، برای کشور مسئله ساز بوده است: هم برای روحانیت، هم برای دین اسلام، و هم برای مدیریت جامعه در سطوح داخلی و بین المللی. ما یک کشور اسلامی در منطقه اسلامی هستیم. این امر می توانست به نفع کشور عمل کند اما ایرانِ شیعه-تئوکراتیک در جهان اسلام عمدتاً سنی با محدودیت های جدی رو به رو است. هیچیک از نیروهای اسلامی که در کشورهای عربی قبل و بعد از "بهار عربی" به قدرت رسیده اند مدل دولت مذهبی ایران را انتخاب نکرده اند. از سوی دیگر نفس ادغام کامل دین در حکومت باعث بر انگیختن دشمنی جهان سکولار و به طور مشخص جهان غرب با نظام اسلامی شده که این امر نیز موانع و خطرات قابل توجهی بر سر راه پیشرفت ایران ایجاد کرده است. بر مبنای این تجربیات و محدودیت ها، وقتش رسیده است که منتخبین مردم و علمای اسلام در کشورمان جایگاه دین را در جایی قرار دهند که آن مسائل رفع شوند و کشور در مسیر ترقی و تجدد قرار بگیرد. یادآور شوم که دین درون سیاست با دین درون حکومت دو بحث متفاوت است. همه افراد دیندار حق دارند در سیاست فعال باشند. در حالی که دخالت دین در سیاست به اعتلای دین کمک می کند دخالتش در حکومت برایش خسارت آور است چرا که شکست سیاست های حکومت و یا دولت به پای دین نوشته می شود. من امیدوارم که در قانون اساسی جدید این امر مهم به گونه ای مطرح شود که دین با حاکمیت مردم در تضاد قرار نگیرد. شاید تنها راه در این خصوص جدایی محسوس این دو از همدیگر است.

آیت الله خمینی را به یاد دارم که وقتی داشتند به ایران می‌آمدند و وقتی در ایران مستقر شدند گفتند که روحانیون حکومت نخواهند کرد، جای روحانیون در قم است. خود ایشان مستقیماً پس از ورود به تهران به قم عزیمت کردند و مدت‌ها قم بودند و ایشان هیچ نقشی بازی نکردند. حتی بارها گفتند که در حکومت جدید هیچ نقش و مقامی را نخواهند پذیرفت. عیناً یکی از گفته های ایشان این است: "در ایران اسلامي علما خودشان حکومت نخواهند کرد و فقط ناظر و هادي امور خواهند بود. خود من نیز." (سخنرانی در جمع اعضای کنگره آزادی قدس، 18/5/59). وضع براین منوال بود تا انقلاب دچار چند دستگی شد و یک عده روی ایشان فشار آوردند که به تهران برگردد و زمام امور را به دست بگیرد. آنها مرحوم آیت الله خمینی را مجبور کردند وارد میدانی شود که خود ایشان صادقانه هرگز آن را نمی‌خواست. بنده اعتقاد دارم که آیت الله خمینی هرگز نمی‌خواستند که دین حکومت کند، اما دین در سیاست را قبول داشتند. امیدوارم علما و روحانیون اسلام شناس این موضوع را مدنظر قرار دهند. استدلال من این است که آیت الله خمینی آن حکومت اسلامی را که از آن صحبت می‌کردند اسلام درون حکومت نبود، درون سیاست بود. حکومت اسلامی برای آیت الله خمینی حکومتی بود که درون آن ارزش‌های اسلامی نقش اساسی بازی می‌کند، حکومتی است که در آن عدالت جاری است، حکومتی است که در آن آزادی و استقلال جاری است، و حکومتی است که در چهارچوب آن یک جامعه سالم عاری از فساد و بد اخلاقی ساخته می شود. منظور از حکومت اسلامی آیت الله خمینی چنین حکومتی بود نه حکومتی که اسماً اسلامی است اما در آن همه نوع بی عدالتی جاری است، آزادی ها محدود می شود، و استقلال ملی صدمه می بیند، و یا حکومتی که در آن بداخلاقی عمومی می‌شود، فساد همه جا را می‌گیرد، و دروغگویی و تزویر رفتارهای عادی می شوند. مطمئناً بناینگذار جمهوری اسلامی می دانست که بردن دین درون حکومت چه مصیبت هایی می تواند برای دین و کشور ایجاد کند.

بعد از رابطه دین با حکومت، قانون اساسی جدید باید تکلیف نظارت شورای نگهبان، قدرتمند ترین نهاد بعد ولایت فقیه در کشور، را روشن کند. معمولاً از مرحوم آیت الله خمینی نقل قول می شود که مخالفت با شورای نگهبان یک عمل ضد انقلابی است. درست، اما کدام شورای نگهبان منظور بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی بود؟ یک نگاه حتی سطحی هم به گفته های آیت الله خمینی به وضوح نشان می دهد که منطور ایشان شورای نگهبانی بود که نظارت آن در جهت حفظ و اعتلای آرمانهای انقلاب است و نه شورایی که نظارت استصوابی آن تیشه به ریشه انقلاب مرحوم خمینی زده است. واقعیت این است که تقریباً همه آنهایی که از سوی این شورا در گذشته تأیید صلاحیت شده اند و امور کشور را در بالاترین سطوح به دست گرفته اند، بعدها مورد غضب نظام و مردم واقع شده اند. به عبارت دیگر، این شورا صلاحیت تشخیص صلاحیت ها را نداشته است و در آینده هم نخواهد داشت. همانگونه که آقای عباس عبدی در مقاله ای به درستی یادآوری کرده اند، مشکل فقط اشتباه در تشخیص صلاحیت ها نیست بلکه در پیامدهای مخرب این تأییدهای اشتباه است. شورای نگهبان صلاحیت رؤسای جمهور و نمایندگان مجلس را تأیید می کند. رئیس جمهور آن وقت دولت را تشکیل می دهد و بعد مجلس به وزرایش رأی اعتماد می دهد. حال اگر تشخیص شورای نگهبان در مورد صلاحیت رئیس جمهور و آن نماینگان اشتباه باشد، آن وقت این اشتباه در انتخاب اعضای دولت هم رخنه خواهد کرد. دولت بد هم که حتماً بد عمل خواهد کرد و نتیجتاً نظام و مردم متضرر می شوند. شورای نگهبان حتی اعضای مجلس خبرگان رهبری را هم تأیید صلاحیت می کند و این در حالی است که قرار است این گروه همه از روحانیون بالا و سرشناس کشور باشند. شورای نگهبان همچنین ناظر بر قوانینی است که مجلس تصویب می کند و بر عملکرد قوه قضائیه کشور هم از طریق همین قوانین اثر مستقیم می گذارد. درهمین حال هم آن منتخبین برای اینکه در دوره های بعدی هم تأیید صلاحیت بشوند، اعمال خود را مطابق میل شورا تنظیم می کنند، و در اینجا استقلال، خلاقیت و خواست تغییر قربانی می شوند.

واقعیت این است که گستردگی و حد قدرت شورای نگهبان و تأثیر آن روی جامعه ایران نامحدود است. درواقع اگر بخواهیم مستقیم تر حرف بزنیم باید بگوییم که ریشه اکثریت مشکلات کشور، مخصوصاً در بخش مدیریت جامعه، درهمین قدرت نامحدود شورا و تأیید صلاحیت های اشتباه آن نهفته است. به عبارت دیگر، شورای نگهبان مقصر عمده مسائل کشور است، و منشأ این تقصیر هم قدرت خارق العاده آن است. آنچه این قدرت و پیامدهای آن را حتی بیشتر مشکل زا می کند این واقعیت است که شورای نگهبان هرگز درباره تأیید صلاحیت های اشتباه و پیامدهای منفی آنها مورد بازخواست نبوده است، و اصلاً در قانون هم برای شورا مسئولیتی در این رابطه پیش بینی نشده است. به عبارت دیگر، شورای نگهبان قدرت خارق العاده دارد بدون اینکه مسئولیتی برای جوابگویی در قبال آن داشته باشد! پس برای اصلاح امور اول باید قدرت این شورا را تا حد زیادی محدود کرد و برای همین حد قدرت هم باید برایش مسئولیت مشخص قابل ارزیابی تعیین نمود. آقای روحانی در سخنرانی 22 بهمن 1396 به درستی تأکید کرده اند که نظام "راه انتخابات را سهل کند" و اضافه می کنند که "بگذارید همه سلیقه ها و جناح ها در انتخابات حضور پیدا کنند." ایشان نمی گویند چه کسی باید "بگذارد" و من نمی دانم منظور آقای روحانی از "سلیقه ها" چه نیروهایی هستند. اما اگر نظر ایشان به شورای نگهبان و "دگر اندیشان" است، آن وقت باید به ایشان عرض کنم که تنها راه به اجرا درآوردن خواست ایشان، رفع نظارت شورای نگهبان بر انتخابات در قانون اساسی و به حداقل رساندن سایر قدرت های آن است. این را هم تأکید کنم که منظورم از "نظارت" صرفاً از نوع "استصوابی" آن نیست. در قانون اساسی مشروطیت هم برای علمای دین نقشی برای نظارت بر قوانین محفوظ شده بود تا بین قوانینی که از مجلس می گذرد و اسلام تضادی نباشد. شاید باید وظیفه شورای نگهبان را در وهله اول به چنین نقشی تقلیل داد.

سوای رابطه دین و حکومت و شورای نگهبان، قانون اساسی جدید باید به چند مورد مهم دیگر هم بپردازد. یکی از آنها ملحوظ داشتن اصولی است که در "اعلامیه 8 ماده ای" آیت الله خمینی و در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده اند، شامل حقوق شهروندی در حوزه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، و محیط زیستی که تنها در چهارچوب همزیستی مسالمت آمیز بین کشورها، حتی با آنها که "دشمن" محسوب می شوند، قابل حصول هستند. در همین راستای حقوق شهروندی، برابر گفته صریح آیت الله خمینی، "برای همه اقلیتهای مذهبی آزادی بطور کامل خواهد بود." (کنفرانس مطبوعاتی، نوفل لوشاتو، 9 نوامبر 1978). در قانون جدید، باید جوامع مدنی مخصوصاً اتحادیه‌های کارگری آزاد و قانون کار در جهت منافع طبقه کارگر تصحیح شود. البته حقوق کارفرما هم باید رعایت شود و دولت نباید بتواند از تضاد کار و سرمایه به نفع خود استفاده نامشروع بکند. این جوامع و احزاب سیاسی باید بتوانند از رسانه ملی استفاده ببرند. مهم تر حتی، باید سیستم رادیو و تلویزیون کشور از انحصار نظام خارج شود و بخش خصوصی اجاره تأسیس شبکه های رادیویی و تلویزیونی، با نظارت مردمی، را داشته باشند. نظر صریح آیت الله خمینی در این باره چنین است: "در حکومت اسلامی، رادیو، تلویزیون و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق نظارت بر آنها را نخواهد داشت." (مصاحبه با روزنامه پیزا سره، نوفل لوشاتو، 2 نوامبر 1978). دومین موردی که باید بازبینی شود، اساس نظری سیاست خارجی کشور است که باید مبنای ایدئولوژیکی آن با توجه به موقعیت ایران و جهان به نوعی عملگرایی اصولی تغییر یابد. سومین مورد سازمان دهی دوباره نهادهای انقلاب، منجمله بنیادها، است که بعضاً باید منحل شوند یا درون وزارت خانه‌های مربوط بروند و در اختیار قوه مجریه قرار گیرند. آنهایی هم که به هر دلیل باید هنوز مستقل بمانند زیر نظر سازمان های نظارتی مردمی قرار بگیرند. در اینجا مهم این است که انحصار و رانت خواری این مؤسسات قانوناً ملغی شود. مدیریت مالی درست و شفاف بخش نفت نیز باید مشمول همین شفافیت سازی و نظارت مردمی باشد. برخی از این موارد، بازبینی نقش رهبری در قانون اساسی را ملزوم می کند که باید در ارتباط با جایگاه دین در حکومت مورد برسی قرار گیرد.

آخرین موردی که می خواهم در اینجا روی آن تأکید کنم، مشکل "انتقام سیاسی" در کشور است که هرگز مورد توجه جدی ساستمداران ما نبوده است. متأسفانه در کشور ما یک فرهنگ انتقام سیاسی مبتذل و خشونت طلب وجود دارد. این فرهنگ سیاسی باعث شده است که گذار از حکومت به حکومت، حتی از دولت به دولت، بسیار مشکل باشد برای اینکه وقتی حکومتی و یا دولتی سعه صدر نشان می‌دهد و کنار می‌رود آن دیگران سوء استفاده می‌کنند و در چهارچوب آن فرهنگ سیاسی شروع می‌کنند به انتقامجویی. یادمان نرود که چه اتفاقاتی بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ افتاد. افرادی که از "نزدیکان" شاه فقید بودند و یا از "مقامات" دولتش، از سران ارتش و وزرای کابینه ها گرفته تا تجار بزرگ، نابود شدند. این همان انتقام سیاسی است که در میثاق ملی جدید باید به صراحت منع شود. پیشنهاد می‌کنم که در بازنویسی قانون اساسی ماده‌ای در آن گنجانده شود که برابر آن انتقام سیاسی ممنوع گردد. گذشت از انتقام به معنی گذشت از گناه و تقصیر نیست. کره ای ها(جنوب) در 1980 انقلاب کردند و در قانون اساسی جدید خود چنین ماده ای را گنجاندند و یک نفر هم به دلیل انتقام سیاسی کشته نشد. ما در 1379 انقلاب کردیم و دست به کشتار زدیم. عملکرد نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی هم آموزنده است. بعد از ۲۷ سال در زندان نژاد پرستان، وقتی این مرد بزرگ آزاد و بعد رئیس دولت جدید شد، به جای انتقام، کمیته ای به نام "حقیقت و عدالت" تشکیل داد تا مقصرین و حد تقصیر آنها مشخص شوند. کمیته طی تجسس دقیقی، افراد جنایتکار و مجرم را شناسایی و طی گزارشی آنها را به قوه قضائیه، دولت و مردم معرفی کرد. این افراد برابر قوانین کشور و براساس جنایت و جرمی که مرتکب شده بودند بخشوده یا مجازات شدند ولی هیچ یک مورد انتقام سیاسی قرار نگرفتند. من اعتقاد دارم که گنجاندن ماده «منع انتقام سیاسی» در قانون اساسی ایران یک انقلاب عظیم فرهنگی در جهت آشتی ملی واقعی خواهد بود.

3. به سوی یک ایران بهتر
در پایان این "نامه" تحلیلی به آقای کروبی عزیز و پیشنهادات ساختاری آن، علاقمندم به چند نکته کلیدی دیگر هم توجه بدهم. وضعیت کشور ما از بسیاری جهات بحرانی است. نتیجه یک نظرسنجی در صفحه توئیتر آقای روحانی، رئیس جمهور، حاکی از آن است که ۹۷ درصد مردم ایران معتقدند که اکثریت ایرانیان دیگر جمهوری اسلامی را نمی خواهند. حتی اگر این نظر اغراق آمیز هم باشد، ادامه جمهوری اسلامی با این سطح از بی اعتمادی مردم به آن در آینده ای نه چندان دور غیرممکن می شود. در همین حال هم باید پذیرفت که مشکلات مردم با دولت یا حکومت به دلیل کمبودهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی و روابط بین الملل، راه حل زور نظامی ندارد. با آمارهای ساختگی، وعده های دروغ، و شعارهای واهی امید به یک آینده بهتر و نظیر هم نمی شود آنها را برطرف کرد. در همین حال هم جامعه ایران دچار تشتت بی سابقه ای است و همه شواهد هم نشان می دهند که خشم و خشونت در حال افزایش خطرناک و غیر قابل کنترلی هستند. نیروهایی از داخل و خارج هم درصدد تشدید تخاصم و تشویق به خشنونت می باشند. متأسفانه، جمهوری اسلامی هم با برخورد ایدیولوژیک "خودی" و "غیر خودی" با نخبگان کشور و ایجاد موانع برای شکل گیری تشکیلات حزبی مستقل، باعث کمبود شدید سیاستمدار روشنفکر زبده در کشور شده است. این عملکرد نظام، بحران عظیمی را به جامعه سیاسی کشور تحمیل کرده است که حالا باید با روشنفکران ایدئولوگ، نظامیان و روحانیون حل شود. این وضعیت خطر بزرگی را متوجه کشور کرده است. معمولاً وقتی کشورها دچار بحران ملی می شوند، بزرگان سیاستمدار زبده آنها پا جلو می گذارند و ملت را به سوی یک راه حل منطقی و کم هزینه هدایت می کنند. در ایران امروز، وضع به نحو دیگری در حال پیشروی است. روشنفکران سیاسی، که عمدتاً ایدیولوگ و فرصت طلب هستند، بدون توجه به واقعیت های چالشی کشور، به دنبال راه حل هایی هستند که یا بحران را برطرف نمی کند(اصلاح طلبان حکومتی)، امکان عملی ندارد(رفراندوم خواهان)، و یا بر ابعاد بحران می افزاید(براندازان). راه حل پیشنهادی من هم بدون شک آماج نقدهای تند خواهد بود. منتقدین مرا برای درخواست از آیت الله خامنه ای جهت تغییرات ساختاری، ایده آلیست و ساده لوح خواهند خواند، و مخالفین هم مرا حتماً متهم به طرفداری از نظام خواهند کرد.

با این وجود، من اعتقاد راسخ دارم که اگر شانسی برای گذار مسالمت آمیز از این بحران وجود داشته باشد، راه پیشنهادی من منطقی تر و ایمن تر است. متأسفانه وضعیت کشور طوری بحرانی است که شانسی برای تغییرات تدریجی درازمدت از نوعی که اصلاح طلبان خواهان آن هستند وجود ندارد. در نقطه مقابل، براندازان هم، که اعتقاد دارند نظام اسلامی اصلاح پذیر نیست، در وضعیتی نیستند که بتوانند نتیجه مطلوبی بگیرند. سرنگونی نظام اسلامی سوای اینکه بسیار مشکل خواهد بود، نتایج خطرناکی هم برای کشور، با توجه به چالش های داخلی و خارجی، به همراه خواهد داشت. طرفداران رفراندوم هم باید بپذیرند که در تحلیل نهایی راه حل آنها به خواست آیت الله خامنه ای بستگی دارد چون برابر قانون اساسی ایشان باید اجازه رفراندوم را صادر کنند. اگر آیت الله خامنه ای آماده صدور چنان اجازه ای باشد، آن وقت باید پذیرفت که ایشان به راه حل من بیشتر تمایل خواهند داشت چون در آن صورت نوع نظام ایشان به رفراندوم گذاشته نشده است. البته، رفراندوم خواهان به فشار مردمی برای تحمیل آن خواست به آیت الله خامنه ای دل بسته اند. اگر چنین فشار مردمی قدرتمندی شکل بگیرد آن وقت مردم چرا باید در مرز رفراندوم متوقف شوند و به سوی براندازی حرکت نکنند؟ به عبارت دیگر، توفیق رفراندوم خواهان به معنی سرنگونی نظام خواهد بود. در مدل من هم فشار مردمی حضور خواهد داشت اما قبول انجام تغییرات ساختاری از سوی آیت الله خامنه ای داوطلبانه است، و چون سپاه و مردم هم درکنارش قرار می گیرند، گذار از بحران با کمترین خطرات همراه خواهد بود. امیدواری من به اینکه آیت الله خامنه ای حاضر به "اصلاح ساختاری" نظام خواهند بود در چند جا در این "نامه" آمده است و برداشت های زیر مکمل آن برداشت ها هستند: 1. ایشان بسیار باهوش هستند و می دانند که نظام و ایران در خطر جدی قرار دارد؛ 2. ایشان عملگرا هستند و وقتی احساس خطر کنند، نرمش نشان خواهند داد مثل "نرمش قهرمانه در مورد مذاکرات هسته ای با آمریکا؛ 3. ایشان از وضعیت نظام خوشنود نیستند. مثلاً، در سخنرانی کوتاهی که 18 فوریه منتشر شده است، گفته اند که در جمهوری اسلامی "ارتجاع" حاکم شده است و این یک "خطر" است. دلایل ایشان هم "رفتن به سوی "اشرافی گری"، بی توجهی به "طبقه ضعیف"، و "تکیه به خارجی ها" به جای مردم هستند. و 4. آیت الله خامنه ای مخالف رهبری تک نفره و ولایت "مطلقه" بودند، و این امکان وجود دارد که ایشان کماکان پایبند آن فکر باشند.

آیت الله خامنه ای حتماً این واقعیت را هم در نظر خواهند داشت که تغییرات ساختاری پیشنهادی من در جهت براندازی نظام مطرح نشده اند. برعکس، هدف "اصلاح" نظام است اما اصلاحی که باید در اسرع وقت اتفاق بیافتد و به اندازه کافی بنیادی باشد تا مقبولیت مردمی پیدا کند. به عبارت دیگر، تغییرات ساختاری پیشنهادی من هم، اگرچه شروع لازمی برای یک حرکت جهشی به سوی آینده بهتری هستند، اما آنها هم به تنهایی کافی نیستند که ما را به سر مقصد منزل توسعه و عزت ملی برسانند. حتی بعد از اینکه قانون اساسی تجدیدنظر شده، رئیس جمهور عوض گردیده، وکلای مجلس تغییر کرده اند و غیره، باز هم مشکل رهبری آینده نظام می ماند، مشکل وضعیت زندگی مردم می ماند، مشکل محیط زیست و آب می ماند، مشکل با آمریکا می ماند، و مشکل فساد نهادینه شده می ماند. پس باید ورای آن تغییرات هم فکر کرد. منتخبین جدید باید به همراه یک نیروی قوی و متخصص از ایرانیان وطن پرست بنشینند و ریشه های عمیق تر این مشکلات را پیدا کنند. شاید نوع حکومت و یا فرم رهبری آن هم باید تغییر کند، شاید باید ساختار اداری متمرکز بخشی به ساختار سرزمینی غیر متمرکز تغییر یابد، شاید باید ساختارهای جدید بخشی-سرزمینی را در واحدهای کوچک خودگردان سازمان داد، و غیره. در همین حال هم متخصصین باید برای کشور یک برنامه کامل و منطقی بنویسند. اساس این برنامه جدید هم باید قبول این واقعیت باشد که جامعه ایران طبقاتی است و در این جامعه، طبقات فقیر، طبقات متوسط و طبقات بالا وجود دارند. طبقه پایین جامعه عدالت می‌خواهد، طبقه متوسط توسعه سیاسی، یعنی آزادی، می‌خواهد، و طبقه بالای جامعه هم انباشت و رشد می‌خواهد. این‌ها نیازهای این طبقات هستند و حق هم دارند که چنین درخواست هایی داشته باشند. در همین حال هم، همه طبقات اجتماعی ما طالب استقلال ملی برای کشورشان هستند و همچنین می خواهند جامعه ای سالم عاری از فساد و بد اخلاقی داشته باشند. برنامه پیشنهادی باید به این نیازهای مشخص جواب دهد. من این فکر را در مقاله ای به نام "نگاهی به جنبش اصلاحات در ایران" در سال 1381 مطرح کردم و در کتاب "جامعه سیاسی، جامعه مدنی و توسعه ملی" من هم آمده است.

در چند هفته آینده سعی خواهم کرد برنامه جامعی را با تکیه و تأکید روی ساختارها و سیاست های اقتصادی کشور عرضه کنم. در اینجا، برای حسن ختام به چند مورد اشاره می کنم. اول، هیچ کشور توسعه یافته ای را نمی شناسم که در مراحل اولیه توسعه، به بخش خصوصی پناه برده باشد. همه این کشورها منجمله چین، کره جنوبی، تایوان، سینگاپور، مالزی، امارات، ترکیه، هند و غیره از طریق به کارگرفتن اهرم های دولت توسعه یافته اند. این قائده برای کشورهای پیشرفته اروپایی و آمریکا در مراحل اولین توسعه هم صادق بوده است. اما، و این یک امای مهم است، این دولتها، ملی، منضبط و قانونمند بوده اند و نه سرسپرده و دزد و بی قانون. دوم، اقتصادانان نئولیبرال معمولاً اصرار دارند که دولت "قیمت ها را درست بگیرند". برعکس، در همه کشورهایی که رشد کرده و توسعه یافته اند، دولت ها قیمت ها را "غلط گرفته اند"، یعنی به علامت های بازار آزاد تا جای ممکن بی توجه بوده اند و برنامه و سیاست خود را بر مبنای منافع ملی روز کشور تعیین کرده اند. چهارم، توسعه همیشه با به کارگیری منابع و نیروهای داخلی کشورها شروع می شود و تنها کمبود را باید با وارد کردن حساب شده سرمایه و تکنولوژی و غیره از خارج جبران کرد. تنها از این طریق می شود یک اقتصاد ملی و مقاوم ساخت. پنجم، ورود به بازار جهانی باید مشروط به افزایش قدرت رقابت تولیدکنندگان داخلی باشد و در این زمینه نقش دولت در توسعه صادرات غیر نفتی و غیر معدنی در مجموع تعیین کننده است. ورود بدون برنامه به این بازارها فقط به تخریب تولیدات داخلی منجر می شود. ششم، توسعه بادوام بدون صنعتی کردن اقتصاد و توجه دقیق به محیط زیست غیر ممکن است و این امر نیازمند کار-محوری، تولید-محوری، و محیط-محوری در اقتصاد است، یعنی مثلاً برای کنترل تورم نباید کار و تولید را کشت، کاری که نئولیبرالها معمولاً می کنند. هفتم، شکل گیری بازارهای پولی سالم، استقلال بانک مرکزی و گسترش تجارت داخلی در کنار تجارت خارجی متوازن در این راستا بسیار مهم هستند، اما سیاست درهای باز در تجارت دشمن صنعت نو پا و توسعه ملی در مراحل پیشرفت اولیه به سوی توسعه است. هشتم، باید به توسعه کمی و کیفی نیروی کار، بازار سرمایه، تکنولوژی، تحقیق و توسعه، نهادهای ضخیم پشتیبانی، و زیربناهای مناسب همت گماشت. نهم، فراهم کردن این شریط برای اقتصاد خرد، نیازمند سیاست های توزیعی، مصرفی، مالی، پولی، ارزی، تجاری و صنعتی مناسب در سطح اقتصاد کلان است و اینکه این سیاست ها باید در ارتباط با هم و در جهت تقویت یکدیگر عمل کنند و نه در جهت تضاد با هم. و دهم، به عنوان آخرین نکته، بنویسم که مبارزه با فاسد و ارزیابی عملکرد ادارات و مقامات مملکتی در همه سطوح و در همه زمینه ها باید مستمر انجام گیرد تا آن دولت توسعه ملی، منضبط و قانونمند شکل بگیرد.

ارادتمند شما،
هوشنگ امیراحمدی 23 بهمن 1396
پرینستون، نیوجرسی، آمریکا