گلسا سادات بحری:
اول: همه عمو صدایش می زنند. حتی آنهایی که دیگر قدشان از قد او بلند تر شده و عرض شانه هایشان از عرض شانه های او پهن تر. اما به قول خودش چه فرقی می کند ازبچه ها تا مدیران شبکه ها و تمام مردم ایران به او می گویند «عمو قناد». کسی که نوستالژی کودکی خیلی هاست از «ده وو ده وَ ده» گرفته تا «یه برنامه ، یه برنامه» آن هم با لحن ماندگار خودش، همه و همه برای بچه های دیروز به یادگار مانده. تا جایی که این روزها همین بچه های دیروز وقتی او را در خیابان می بینند به سمتش می دوند و با اشتیاق «عمو» صدایش می زنند. کسی که عموی خیلی ها بوده و هست از بچه های دهه هشتاد و نود گرفته تا بچه های دهه پنجاه...

دوم: مجید قناد نوستالژی کودکی چند نسل متفاوت متولد سال 1333 در شهر خرمشهر است. پای خاطراتش که بنشینیم خیلی حرف ها برای گفتن دارد. به خصوص از حال و هوای تب دار خرمشهر. به قول او بچه های خرمشهر از کودکی یاد می گیرند که مرد باشند از همان ابتدا که هم سن و سالانشان در شهرهای مختلف پی توپ بازی می روند آنها می شوند نان آور خانه و خانواده... از اینجا به بعدش را می توانید در نوشته های زیر بخوانید.

ghananajidهمین الان در این سن، آخرین تصویری که از خرمشهر دارید را برایمان توصیف کنید.
راستش را بخواهید همین امروز که داشتم می آمدم اینجا یاد خرمشهر و هوایش افتادم. گرچه همه می دانند گرمای خرمشهر کجا و گرمای تهران کجا.گرمای اینجا هر چند درجه که باشد جنوب دو برابر آن است. اصلا برای همین هم جنوبی ها اینقدر خون گرم و مهمان نواز هستند. امروز، تصویری که ناخودآگاه از خرمشهر به ذهنم آمد همان تصویر روزهای جنگ بود. با خودم گفتم ما امروز در تهران وقتی از گرمای هوا اینقدر آزرده می شویم بچه های ما روزهای جنگ در خرمشهر زیر تیغ آفتاب چگونه می جنگیدند؟ واقعا چند برابر ایثار می کردند.

شما با شروع جنگ از خرمشهر به تهران آمدید؟
سال 57 برای اینکه در تهران دانشگاه قبول شده بودم به تهران آمدم. یک دوره کوتاه در تهران بودم ، درست زمانی که جنگ داشت شدت می گرفت. آن زمان تمام غیر نظامی ها و همه کسانی که دستشان می رسید خرمشهر را ترک می کردند تا زنده بمانند. اما زمانی هم که از خرمشهر می رفتند و حتی کسانی که اصلا خرمشهری نبودند محال بود این شهر را فراموش کنند و مدام درگیرش بودند. همه از هر کجای ایران تا اندازه ای که دستشان می رسید به هر نحوی برای کمک به رزمنده ها تلاش می کردند. فعالیت های پشت جبهه را هیچوقت نمی شود نادیده گرفت.

شما چطور پشت جبهه کمک می کردید؟
یادم هست در آن زمان به جر آدم بزرگ ها، بچه ها هم درگیر جنگ بودند. بچه های دهه شصت را می گویم. آنها با رفتن برق می فهمیدند اتفاقی قرار است بی افتد برای همین من تصمیم گرفتم بیشترین کمکی که انجام می دهم برای بچه های آن زمان باشد. یکی از کارهای ما این بود که به بچه ها را با جنگ آشنا می کردیم و به جای بر هم زدن آرامششان به آنها یاد می دادیم چطور به خانواده هایشان کمک کنند. آن زمان ها در تهران ما برنامه هایی مثل محله برو و بیا و هاچین واچین را در استادیویی که در زیر زمین داشتیم ضبط می کردیم و درهنگام ضبط صدای خمپاره ها را می شنیدیم . باید سعی می کردیم به بچه ها آرامش بدهیم و بچه ها هم با ما همراه می شدند.

در بحبوحه جنگ چطور سعی می کردید بچه ها را آرام کنید؟ اصلا بچه ها آرام می شدند؟
مثلا قلک های نارنجکی شکل درست می کردیم و به بچه ها در دبستان ها و راهنمایی ها می دادیم تا از وسایل جنگی وحشت نکنند. آنها این قلک ها را روی زمین پرت می کردند و بازی می کردند. ما با بازی کردن به بچه ها جنگ در آرامش را یاد دادیم. البته به جز جنگ ما مفاهیم دیگری مثل پس انداز کردن، به موقع خرید کردن و این جور چیزها را هم به بچه ها می آموختیم. آنها هم می پذیرفتند و بله با بازی آرامش پیدا می کردند.

برگردیم به خرمشهر، خانه تان کجای خرمشهر بود؟
ما فلکه دوازده زندگی می کردیم جایی که پانصد متر با مسجد جامع خرمشهر فاصله داشت. وقتی به آنجا فکر می کنم بیشتر تصاویری که زمان جنگ از رسانه ها دیدم برایم تداعی می شود. فقط می توانم بگویم هنوز هم بعد از این همه سال صدای جنگ را می شود از در و دیوار خانه های خرمشهر شنید.

زمانی که مسجد جامع خرمشهرو اطراف خانه کودکی هایتان بمب باران شد شما کجا بودید ؟ چه حال و هوایی داشتید؟
آن زمان تهران بودم و خیلی افسرده شدم. حالم دگرگون شده بود و نمی دانستم باید چه کار کنم. نه تنها من بلکه همه آدمهایی که آنجا زندگی کرده بودند غم انگیز بود. کار ما که مثل رزمنده ها نبود تا بتوانیم مستقیم به پیروزی کمک کنیم. کاری که می توانستیم انجام دهیم همین کار کودک و نوجوان بود و به بچه ها دلداری بدهیم.

یعنی زمانی که جنگ شروع شد نرفتید به خرمشهر سر بزنید؟
اصلا نمی شد. ورود به آنجا ممنوع شده بود. وقتی جنگ تمام شد رفتیم و به خرمشهر سر زدیم و تازه فهمیدیم شنیدن کی بود مانند دیدن. واقعا باید از حال خرمشهر را بروید از آنهایی بپرسید که شنیده ها را دیدند. هنوز هم آثار جنگ در خرمشهر با آدم حرف می زند. بچه های آنجا به دلیل گرمای سخت و شرایط سختی که تحمل می کنند کاری هستند برای همین هم توانستند خرمشهر را از چنگ عراقی ها در بیاورند. زمانی که جنگ شد خیلی از خانواده ها در خرمشهر مانده بودند چون جایی نداشتند بروند. برای همین فرزندانشان ماندند و مردانه جنگیدند.

شما از نزدیکان و یا دوستانتان کسی بود که زمان جنگ در خرمشهر بماند؟
نزدیک ترین دوستم که همسایه مان هم بود خیلی بعد تر از من خرمشهر را ترک کرد. او بعدا برایم تعریف کرد که چقدر اوضاع وحشتناک بوده. می گفت:آنقدر صداهای انفجارها زیاد بود در های حیاط به هم قفل شده بود. مجبور بودند از راه پشت بام ها رفت و آمد کنند. یک روز که به خانه بر می گردد می بیند تمام خانه ما و خانه خودشان خراب شده و آوار روی فرش و تلویزیون ریخته. در همین زمان صدای تانک را می شنود که داشت نزدیک می شد. می دود روی پشت بام و از سوراخ پشت بام می بیند تانک های عراقی توی کوچه مان آمده اند. دو تا همسایه آنور تر مان که خانمی تنها بود جیغ کشان بیرون می آید و فرار کند اما عراقی ها او را دستگیر می کنند و می برند درون تانک . خیلی ترسیده بودند. عراقی ها خیلی مهمات داشتند هر چیزی که فکرش را بکنید.

بعدها این دوستتان را کجا دیدید؟
او از خرمشهر خارج شد و به اصفهان آمد و تمام این ها را برایم تعریف کرد.

چرا از تهران به اصفهان آمدید؟
می خواستم کم کم برگردم به خرمشهر. مادرم هنوز در خرمشهر بود. اما راهمان ندادند و مجبور شدم در اصفهان بمانم و مشغول کار کودک شوم. برنامه هایم را هم می فرستادم تا وسط صحبت های خانم خامنه پخش شود. بعد آمدم خرم آباد که باز بتوانم برگردم خرمشهر که دانشگاه ها باز شد و من دوباره به تهران برگشتم.

چرا مادرتان مانده بودند؟
مادرم پرستار بود و باید ماموریتش را انجام می داد. اول در بیمارستان نزدیک پل خرمشهر کار می کرد که نامش خمبه بود ، پدرم هم در آن بیمارستان فوت کردند و وقتی جنگ شروع شد این بیمارستان عقب نشینی کرد و تبدیل به بیمارستان صحرایی شد. بعد تر وقتی دیدند اوضاع خیلی خراب است عده ای از پرسنل بیمارستان را به اصفهان منتقل کردند تا در اصفهان به مجروحین خدمت کنند. بعد از آن مادرم آمد اصفهان و 10 سالی اصفهان زندگی می کرد اما من در کنار ایشان زندگی نمی کردم.

از مادرتان و دوستانتان چگونه خبر می گرفتید؟
ما سه تا دوست بودیم که از بچگی با هم بزرگ شدیم. یکی از این بچه ها بعدها گوینده شبکه خبر و بازیگر شدند و دیگری هم به تئاتر کشیده شدند. من که تهران آمدم از طریق این دوستانم از خرمشهر با خبر می شدم. مادرم هم خبر سلامتی اش را بواسطه مریض هایش که از خرمشهر به تهران منتقل می شدند به من می داد. خیلی طول می کشید تا خبری از او دریافت کنم اما به همین خبر هایی که از جانب مریض ها سینه به سینه به من منتقل می شد دل خوش کرده بودم.

شما از هفت سالگی هم پدرتان را از دست دادید و با مادرتان بزرگ شدید گمانم خیلی وابسته شان بودید.
همین طور است اما این راهی بود که خودشان انتخاب کرده بودند و می خواستند بمانند و کمک کنند. مادرم همیشه برایم هم پدر بود و هم مادر و هم معلم. برای همین هم در برنامه هایم همیشه از پدر ها و مادرها و معلم ها تشکر می کنم. آن زمان خیلی دوست داشتم من هم شبیه بچه های دیگر پدر داشتم و از این بابت دلم قرص باشد. گرچه مادرم اصلا از این بابت برایم کم نذاشت. اما همین کمبود باعث شد من برای خیلی از بچه ها شبیه پدر باشم و عمو صدایم کنند. هیچوقت هم از این کار فاصله نگرفتم. با اینکه در طول سال های بعد پیشنهاد بازیگری کارگردانی و ... به من داده شد اما من به قول خیلی ها در جا زدم. گرچه خودم حس نمی کنم این درجا زدن باشد. ماندم و هنوز هم دارم از بچه ها یاد می گیرم.

بعد از اینکه جنگ تمام شد به خرمشهر برگشتید؟
بلافاصله. با اینکه هنوز این منطقه تحت نظارت بود و باید موارد امنیتی به دلیل کار گذاری مین ها در آن رعایت می شد. اما من به خرمشهر برگشتم و اولین بار به شلمچه رفتم. حال غریبی به من دست داده بود.با اینکه هیچ خبری نبود اما انگار صدای خمپاره ها را می شنیدم، صدای فریاد رزمنده ها را...

به خانه تان هم سر زدید؟
خانه که چه بگویم، خرابه شده بود. رفتم و دیدم خانه خراب شده ایم. انگار خیابان های خرمشهر جا به جا شده بودند. از روی هیچ علامتی نمی شد کوچه ها را از هم تشخیص داد. یه تل خاک و پر از خمپاره دیدم که هیچ شباهتی به خانه کودکی هایم نداشت. وقتی پا به این خرابه ها می گذاشتم خاطرات کودکی ام یادم می آمد، خاطرات زمانی که ما در این کوچه ها دنبال هم می دویدیم و بازی می کردیم. بی راهه های پر از ترکش و تیر زمانی همان کوچه هایی بود که تمام کودکی هایمان را درش جا گذاشته بودیم.

هیچ چیزی از خانه های کوچه تان نمانده بود؟
چرا چند دیوار که نمی دانم دیوار خانه ما بود یا نه اما سوراخ سوراخ شده بود. بعد ها کار جالبی انجام شد. کنار همان پل جای بیمارستانی که مادرم کار می کرد موزه ای از آثار باقی مانده جنگ تحمیلی درست کردند و این دیوار را درون آن گذاشتند.

در خیابان های خرمشهر سرگرمی هایتان چه بود؟
ما وقتی کوچک بودیم در خرمشهر بیشتر دوچرخه سواری می کردیم. یادم می آید از روی همان پلی که در جنگ مقداری از آن از بین رفت با دوچرخه رد می شدیم. فاصله ابادان تا خرمشهر را با دوچرخه می رفتیم و می آمدیم. آن زمان نه اینترنت بود نه کامپیوتر . چرخ های مخصوصی بود که با ذوق و شوق فراوان سوارش می شدیم و به اصطلاح گاری سواری می کردیم. از دیگر تفریحاتمان شنا و فوتبال بود. محال است که شما بچه خرمشهری گیر بیاورید که شنا و دوچرخه سواری و فوتبال بلد نباشد. اصلا انگار درون خونشان است.

فوتبال بازی می کردید؟
بله. اما خیلی علاقه نداشتم. به چیزی که علاقه داشتم این بود که با دوچرخه تک چرخ بزنم. خیلی تمرین می کردم بتوانم این کار را انجام دهم یا به حالت ایستاده دوچرخه سواری کنم. بچه های خرمشهر خیلی شجاع و دلیر اند و از هیچ چیزی نمی ترسند.

بچه بازیگوشی بودید؟
نه زیاد. یادم هست در مدرسه وقتی معلمی نمی آمد یا کار داشت برای چند دقیقه کلاس را ترک می کرد من مبصر می شدم و آنقدر شکلک برای بچه ها در می آوردم و لطیفه برایشان می گفتم که صدایشان در نمی آمد جوری که همه فکر می کردند سر این کلاس معلم است. بچه ها از خدایشان بود معلم نیاید تا من سرگرمشان کنم.

آن زمان چند سال داشتید؟
من و دوستانم نه، ده ساله بودیم. از تمام این ها گذشته ما با کارهای سختی که انجام می دادیم خو گرفته بودیم و خیلی از چیزها نه تنها برایمان سخت نبود بلکه سرگرمی هم محسوب می شد. برای همین هم بچه های آن زمان ایثار کردند.

گفتید کارهای سخت، شما آن زمان کار هم می کردید؟
بله. البته خیلی خوشحالم که توانستم این کارها را انجام دهم. رشته تحصیلی من کارگردانی و بازیگری است و هر بازیگری باید همه چیز را خوب لمس کند و ببیند. من تابستان ها در خرمشهر یا خیاطی کار می کردم یا نجاری یا در چلو کبابی مشغول می شدم و بعد کم کم 13 سالم که بود وارد خانه جوانان آنجا شدم و به تئاتر و بازیگری علاقه پیدا کردم. در خانه جوانان نمایش اجرا می کردیم و در دوره دبیرستان هم معلمی داشتم که نویسنده بودند و رفتند به تلویزیون آبادان . برنامه ای بود که معلممان درباره نویسندگان بزرگ خارجی صحبت می کرد مثل شکسپیر و ما پشت سرش نمایش های کوتاه بازی می کردیم. نام برنامه هم هنر و ادبیان کودکان و نوجوانان بود. اما بیشترین خاطراتم از کودکی انگار در همان مسیر خرمشهر به آبادان خوابیده.

بیشترین خاطراتتان کجای خرمشهر خوابیده؟
هفت هزار می دادیم، درون قایق می نشستیم و می رفتیم آبادان و بر می گشتیم. لب کارون برایم پر از خاطره است. به دلیل روزهای گرم هم بیشتر شب ها لب کارون می رفتیم. من فکر می کنم اگر کارون می توانست حرف بزند. خیلی خوب می توانست راجع به روزهای سختی که بچه های خرمشهری گذرانده اند حرف بزند.

قبل ازاینکه همه بفهمند جنگ آغاز شده شما متوجه اتفاقی در خرمشهر نشدید؟
ما شب ها صدای تیر می شنیدیم و اصلا خیال نمی کردیم که جنگی در کار باشد. فکر می کردیم لب مرز سربازانمان دارند کسانی را که می خواهند غیر قانونی بیایند یا بروند دستگیر می کنند. کم کم صدای این تیر ها بیشتر و بیشتر شد. وقتی جنگ را مردم خرمشهر فهمیدند که اولین خمپاره درون شهر و نزدیک خانه ما افتاد. تمام اهالی آن خانه از بین رفتند و تنها یک مرد مانده بود که دیگر هیچکسی را نداشت. از آنجایی هم که ما جنوبی ها رابطه های خیلی نزدیکی با همشهری هایمان داریم به همه اطلاع داده شد که خبری شده. اما باز هم باور نمی کردیم جنگ شده. فکر کردیم هنوز هم کسانی هستند که بعد از انقلاب شورش کرده اند و دارند خراب کاری می کنند. از آن خمپاره به بعد هر کسی دستش رسید خرمشهر را ترک کرد و هر کسی هم نتوانست ماند و جنگید. ما هم که خرمشهر را ترک کردیم لحظه به لحظه و به شدت منتظر اخبار خرمشهر بودیم. نمونه تصاویر خرمشهر را در تلویزیون می دیدم. نه من بلکه همه ایرانی ها نگران و ناراحت بودند که مبادا خرمشهر را از دست بدهیم. من فقط سعی کردم آرامش را به بچه های دهه شصت برگردانم و بگویم بچه ها زا چیزی نترسید ، شجاع باشید.

برای همین هم هست که هنوز هم این بچه ها شما را در کوچه و خیابان «عمو» صدا می زنند؟
دهه شصتی ها نسل عجیبی هستند. آنها یادشان هست که ما با هم چه سختی هایی را تحمل کردیم. گوش این بچه ها زا صدای آژیر و انفجار پر است . آنها هنوز هم وقتی مرا می بینند لبخند می زنند تا یاد خاطرات تلخ زمان جنگ نیوفتند. خاطراتی که شاید در زندگی خیلی از آنها تاثیر گذار بوده و هست. آنها اینقدر به من محبت دارند گاهی اوقات کرایه مرا دورن تاکسی پرداخت می کنند. اصلا یک وقتها دعوا می شود سر اینکه چه کسی کرایه مرا بدهد. (می خندد) من هم لذت می برم. می دانیم دو هزار تومان ارزش زیادی ندارد اما گاهی می شود با همین دو هزار تومان دل خرید و این خیلی با ارزش است.

اما جایی خوانده بودم شما اصلا به فکر شهرت و شناخته شدن نیستید.
من این جمله را اینگونه گفته بودم که معروف شدن هنر نیست، اگر توانستید محبوب باشید هنر کردید. انهایی شهرت واقعی دارند که محبوبیت دارند شبیه شهدای ما که هم معروف اند و هم محبوب و هم فراموش نشدنی.

عمو قناد این روزها آروزیش چیست؟
آرزوهای من خیلی کودکانه است و تمامش برای بچه هاست. این بچه ها پس فردا می خواهند این مملکت را بچرخانند . این روزها پدر مادر ها خیلی گرفتارند و از بچه ها غافل می شوند. برای همین من و امثال من باید حواسشان به بچه باشد. مایی که زندگی خودمان را وقف بچه ها کردیم. ما وظیفه داریم برای بچه ها از دلاور مردی های بچه های خرمشهر تعریف کنیم. تا یاد بگیرند تا بدانند این آرامش امروز را سال ها پیش عده ای برای فرزندانشان از چنگ دشمن بیرون کشیدند. بزرگ ترین آرزویم هم این است که بتوانم برای بچه های خرمشهر مرکز فرهنگی درست کنم تا این بچه ها هم بتوانند زمین بازی داشته باشند. خرمشهر زمین بایر زیاد دارد می شود برای این بچه ها زمین فوتبال درست کرد. گرچه بچه های خرمشهر این روزها بدون این امکانات در زمین های خاکی با پای برهنه فوتبال بازی می کنند جوری که ادم وقتی آنها را می بیند فکر می کند بهترین کفش ورزشی را به پا دارند. این بچه ها با سختی ها بار آمدند. آنها با عشق بازی می کنند، با عشق ماهی می گیرند و با عشق زندگی می کنند. این عشق را هیچکس نمی تواند از آنها بگیرد.

در آخر دوست دارید پایان مصاحبه تان چه چیزی نوشته شود؟
بچه ها شما را دوست دارم تا وقتی که هستم. به امید خدا با برنامه نو وتازه به خانه هایتان خواهم آمد.